<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دیوارهای من</title>
<link>http://divarham.blogfa.com/</link>
<description>همه ما دیوارهایی هستیم پیرامون خود</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 02 Nov 2009 05:53:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>شريك لحظه‌هاي خاكستري</title>
<link>http://divarham.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;BR&gt;غروب سه‌شنبه‌اي پاييزي، وقتي باد پنجره‌هاي پشت سرت را به صدا در مي‌آورد و تو سر برمي‌گرداني و سرخي آسماني را مي‌بيني كه رنگ چشمهايت را دارد، تازه مي‌فهمي حال و هواي اين غروب دلگير چقدر با حال و هواي اين روزهايت همخواني دارد. بدتر از آن وقتي بوي نم باران آخرين مقاومت‌هايت براي نگريستن در اين هواي پاييزي را مي‌شكند، تازه مي‌فهمي دلت آنقدرها هم كه فكر مي‌كردي بزرگ نيست و طاقت اين آخرين‌ها را ندارد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بار اولت نيست كه از پشت پنجره به همه عابرهايي كه زير باران قدم‌هايشان را آهسته‌تر مي‌كنند، رشك مي‌بري. آرزو مي‌كني پنجره‌ها نبودند تا تو هم در اين ضيافت نمناك، شريك لحظه‌هاي خاكستري مي‌شدي. اما اين روزگار، براي تو سرنوشت ديگري رقم زده است انگار. و تو براي رهايي از اين تقدير چه خواهي كرد؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آخرين‌ها نزديك‌اند. شايد اين آخرين روزهاي دل به دريا زدن كسي باشد كه هيچ وقت نخواست هيچ راهي را تا آخر برود. آخرين حرف‌هاي مردي كه حالا بيش از هر زمان ديگري به آن‌سوي پنجره‌ مي‌انديشد، به قدم زدن زير باران بدون دغدغه زمان، به رها شدن در آسماني كه حالا براي او رنگ خاكستري دارد، و به استنشاق هوايي كه حالا لطافت باران پاييزي را كم ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;كسي چه مي‌داند، شايد اين آخرين پشت صحنه‌اي باشد كه مي‌خوانيد. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 05:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=divarham&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>divarham</dc:creator>
<guid>http://divarham.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خيابان‌نشين ساعت‌هاي تنهايي</title>
<link>http://divarham.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;رفتني‌ها مي‌روند. اين قانون نانوشته را نمي‌تواني تغيير دهي، حالا روزي هزار بار بغض فرورفته را تازه كن و اشك را آب پشت سر مسافر. چه فايده، وقتي تقدير براي او رفتن مشق كرده و براي تو ماندن. تو مي‌ماني تا او برود. اين رسم همان روزگاري است كه روزي تو را آورد تا او بماند. پس فغان چرا، وقتي نه تو پاي رفتن داري و نه او دل ماندن؟ رفتني‌ها مي‌روند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روزها معطل تو نمي‌مانند. مي‌گذرند، بي‌توجه به پياده‌اي كه سر در گريبان غربت، خيابان‌نشين ساعت‌هاي تنهايي مي‌شود. و تو در اين تنهايي، تنهايي. چشم انتظار همان آسماني كه يك روز تلخ پاييزي، تو را ميهمان سفره غربت كرد. و دلت آشوب است براي اين چشم انتظاري كه مي‌داني در طاقتت نيست. چاره‌اي هست؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چاره‌اي نيست. رفتني‌ها هم كه نروند، روزها را كه نمي‌توان نگه داشت. و روياهايي كه ميل رفتن دارند. امروز نه، فردا. چه فرقي مي‌كند، وقتي نمي‌داني خورشيد اين هوس كي غروب مي‌كند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رفتني‌ها رفتند، پاييز آمده و حالا 20 روز است بودنش را فخر مي‌فروشد به نبودن برگ‌هايي كه قهرشان با درخت، تلخي روزگار را در كامت تازه مي‌كند. سرخ مي‌شوي وقتي مي‌شنوي:«پاييز بهانه است، برگ‌ها پاي رفتن دارند.»&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 02:06:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=divarham&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>divarham</dc:creator>
<guid>http://divarham.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چراغ‌هاي خاموش، صندلي‌های خالي‌</title>
<link>http://divarham.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چراغ‌ها خاموشند. چشم چشم را نمي‌بيند و گوش صدايي جز ناله زجرآور دري كه به زور باد تكاني به خود مي‌دهد، نمي‌شنود. صندلي‌ها خالي‌تر از آنند، كه حضور كسي را به رخ بكشند. انگار اين پرواز شبانه مسافري جز تو ندارد. نمي‌خواهي كه داشته باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از آخرين باري كه چراغ‌ها خاموش بودند و تو تنها، سال‌ها مي‌گذرد. آن روزها هم آخر قصه خيلي زود رسيد. درست مثل حالا كه از پس سال‌ها تنهايي، باز تو مانده‌اي و صندلي‌هاي كه نمي‌خواهي پر شوند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شب سنگين‌تر از هميشه بازگشته است. اين را وقتي مي‌فهمي كه سقفي بين تو و آسمان خدا نباشد كه پاي پروازت را ببندد. پرواز مي‌كني. بالاتر از سحر، بي‌پرواتر از سپيده‌دم. و صبح از پنجره‌هاي دود گرفته صورتت تحميل مي‌شود به روزگاري كه مي‌خواهي نباشد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جاده كه يكطرفه باشد، راه برگشتي نيست. اين را هم تو مي‌داني و هم چشم‌هايي كه راه را برايت دشوار كرده‌اند. هرچه بيشتر مي‌روي كفش بازگشتت تنگ‌تر مي‌شود و تو مي‌ماني يك راه؛ ماندن. ماندن در نقطه‌اي كه اكنون در آن ايستاده‌اي، محصور در ميان صندلي هاي خالي كه هريك تو را به سوي خود مي‌خوانند. تنها شايد سفري كه اين روزها در پيش است چاره اين مسافر در راه مانده باشد. هست؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 09:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=divarham&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>divarham</dc:creator>
<guid>http://divarham.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادم باشد دلم براي كسي نسوزد</title>
<link>http://divarham.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;B Nazanin&quot; size=1&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt; &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;از خودم نمی گویم، که سال‌هاست در پس این روزهای نه آغاز و نه پایان، گرفتار سکوت بی نهایت لحظه‌های فروردینی هستم. از او هم نه، که هنوز تا وعده آخر به اندازه یک دست، فرصت هست. از تو می‌گویم که در این بودن‌ها و نبودن‌ها ، حرف‌هايت جای خالی هیچکس را پر نمی‌کند، تنگ هم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;نمی دانم اين را گفته‌ام یا نه، گر چه فرقی هم نمی‌کند، این روزها گفتن و نشنیدن کارمان شده. از کجا شروع کنم؟ ازدنياي خودمان؟ دنياي مطبوعات اصلا به وسعت تعداد نشرياتي كه منتشر مي‌شوند يا نمي‌شوند نيست، دنياي مطبوعات خيلي كوچك‌تر از اين حرف‌هاست. اين را هم تو مي‌داني و هم من. اما آنچه تو نمي‌داني اين است كه در اين دنياي كوچك شايد بتوان چشم از چشم برگرفت و نگاه در نگاه ندوخت اما نمي‌توان چشم بر واقعيت‌ها بست. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;كدام واقعيت؟ همان كه فكر كرده‌اي تنها كاشفش تو هستي. غافل از اينكه آن چه بر آن رداي واقعيت پوشانده‌اي مترسكي است كه به احترام غفلت كنندگان از حقيقت كلاه از سر برداشته است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;گناه تو نيست اگر تنها آن را از حقيقت مي‌بيني كه چشم‌هايت مي‌خواهند. تقصير چشم‌هايي است كه به كوته‌بيني عادت كرده‌اند. اين چشم‌ها خواه از آن تو باشد، خواه از آن آنها كه چشم خود را بسته‌اند و با چشمان تو مردم را قضاوت مي‌كنند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;حرف آخر اينكه در همين دنياي كوچك مطبوعات چشماني چون تو بسيارند. چشماني كه اگر قدرت تشخيص حق از باطل را ندارند، كاش شجاعت رو در رو شدن با آن را داشتند تا مجبور نباشند حرف خود را با صد ايماء و اشاره در فضايي مجازي زمزمه كنند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;نه، از تو هم نمی‌گویم تا یادم باشد دلم براي كسي نسوزد. شايد فردا به همين جرم محاكمه شوم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 16:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=divarham&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>divarham</dc:creator>
<guid>http://divarham.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باران در راه است</title>
<link>http://divarham.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;B Nazanin&quot; size=1&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;آسمان سينماي ايران آفتابي هم كه نباشد، دلگير نيست. دلگير نيست چون حتي اگر ابري هم اين آسمان را تيره كند، باران آن ابر، روح اين سينما را تازه مي‌كند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;اين باران، اين تازگي، اين طراوت محصول تيرگي همان ابري است كه روزگاري نه چندان دور بخشي از اين آسمان را سياه كرده بود. ابري كه سالياني‌ روي اين سينما سايه افكند، غافل از اينكه اين «خاك»، «آشنا»تر از آن است كه اصل‌اش را فراموش كند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;اين از حكايت ابر، باران اما كجاي اين قصه بود؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;*** &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;روزها مي‌گذرد و ماجراها تازه مي‌شود. حالا قصه، قصه ديگري است. مگر نه اين است كه يكي بايد نماينده اين سرزمين كهن باشد؟ ابر اينجا هم هست، نشانه‌ها اما بزرگتر از آنند كه بتوان پشت اين ابر پنهانشان كرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;«الي» هست، ديگران هم. اما دست‌هايي هم هستند كه يكي را بخوانند و ديگري را تحرير كنند. «خاك» اين را مي‌داند كه اگر نمي‌دانست «آشنا»ي اين ديار نبود. حالا وقت باران است. باراني كه تازگي‌ را هديه كند به آسمان اين سرزمين. وقت بارش است. و «فرمان» اين بارش در دست او كه روزگاري قرباني اين ابر بود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;حاشيه چرا؟ برويم سر اصل مطلب. حكايت، حكايت «بهمن فرمان آرا»ست و فيلم آخرش كه همين ابر، خون‌‌دل‌ها از او گرفت. قلم خورده‌هاي فيلم «خاك آشنا» قرمزتر از آنند كه پشت اين ابر پنهان بمانند. نگاتيوها را مي‌توان قيچي كرد، عقايد را كه نه. اين مي‌شود كه سينه‌ها جوركش نماهاي حذف شده مي‌شوند تا بخش نديده «خاك آشنا» شنيدني‌تر شود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;حكايت خودداري بهمن فرمان آرا از ارائه فيلمش به كميته انتخاب نماينده ايران در جشنواره اسكار، مشابه حكايت همان باراني است كه بايد مي‌باريد تا ابرهايي كه دو سال آسمان اين «خاك آشنا» را تيره كرده بودند، كنار بزند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;حتي اگر اين فيلم جزو گزينه‌هاي نهايي حضور در اسكار نباشد، اين اقدام بهمن فرمان آرا در حمايت از فيلم «درباره الي» اين اميد را در دل دوستداران سينماي ايران زنده كرد كه ابرهاي تيره رفتني‌اند. باران در راه است.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 17:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=divarham&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>divarham</dc:creator>
<guid>http://divarham.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لحظه ها آوار می شوند روی هم</title>
<link>http://divarham.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;B Nazanin&quot;&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;بغض ها در گلو ، چشم ها خیس ، نفس ها حبس. صدایی اما نیست. سکوت است و سکوت. و هیاهو در شهر پرسه می زند، تنهای تنها، بی تفاوت به من و ما. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;و کمی آنسوتر؛ کلاه ها توی هم، پاها دراز تر از گلیم، خنجرها در پشت. جنگ است انگار، خفه شده در غوغای درون. و لحظه ها آوار می شوند روی هم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;صفر نزدیک است، روز هم. و غروب نگاهی که از پنجره‌ای رو به خيابان آخر می‌تابد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;سادگي است اگر بيانديشي روزگار روي خوشي هم دارد. انگار همين ديروز بود كه انديشيدي؛ « پيچيدگي‌هاي زندگي ساده‌تر از آنند كه فكر مي‌كني». و امروز مي‌داني در هزارتوي اين پيچيدگي‌ها هم كه باشي باز قرباني آن روي اين سكه‌اي. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;بعضي راه‌ها را نبايد تنها رفت، نه اينكه نشود، نبايد. اين حديث نفس تو نيست، حكايت سالها تنهايي، شايد. حكايتي كه راوي آن گذشته تلخي است در حكم داناي كل... روزها می‌آیند و می روند و تو، تنیده تر از گذشته در حصار تنهایی‌ات به سفر می‌اندیشي. سفری که در راه است و هر روز نزدیک‌تر می شود. کاش قبل از آن این اتفاق زمینی را فراموش کني.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Sep 2009 17:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=divarham&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>divarham</dc:creator>
<guid>http://divarham.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باز هم دوراهي</title>
<link>http://divarham.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;B Nazanin&quot; size=1&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;B Nazanin&quot; size=1&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;هيچوقت جاده را تا اين حد تاريك نديده‌اي. به زحمت تابلوي سه‌گوش حق تقدم را سر دو راهي آخر تشخيص مي‌دهي. اولين بار سال ها پيش به اين‌ دوراهي رسيدي. همان وقت كه وسوسه پيچيدن به چپ خروار شده بود روي سرت. تو اما راست را انتخاب كردي و سالها سرگرداني اين انتخاب، تو را دوباره به اين جاده تاريك كشانده است. قرمزي تابلوي سه‌گوش حالا كمرنگ‌تر از آن روزهاست و همين، هشدار تقدم را كمتر زير گوش‌ات فرياد مي‌زند. كناره خاكي جاده همان فرصتي است كه براي انتخاب راه دنبالش مي‌گردي. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;دوباره رسيده‌اي به نقطه پايان. آنجا كه با رهايي به اندازه‌ يك تصميم فاصله داري. ياد تصميم كبري مي‌افتي و آرزو مي‌كني جاي دخترك كتاب دوم ابتدايي بودي. چه خيال خامي. قصه را از هرجا بنويسند، تو همين هستي و همين‌ جا. تاريكي هنوز حكمفرماست. چراغي هم اگر هست در ظلمت اين شب به هيچ مي‌رسد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;هميشه سخت‌ترين لحظات زندگي بدترين‌شان نيست. در اوج سرگرداني و ترديد هم كه باشي هميشه يكي هست كه چراغ اين جاده سنگلاخ باشد. خالي مي‌شوي.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 18:15:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=divarham&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>divarham</dc:creator>
<guid>http://divarham.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزگار اين قلم را هم بگيرد</title>
<link>http://divarham.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;B Nazanin&quot; size=1&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;B Nazanin&quot; size=1&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;به «نه» شنيدن عادت هم كه نكني فرفي نمي‌كند. اين سرنوشت نيمي از آرزو‌هايت مي‌شود وقتي نمي‌داني در اين ميدان چند رقيب داري، وقتي نمي‌داني اين «نه» براي دور شدن از توست يا نزديك شدن به ديگري، وقتي نمي تواني مثل خالق اين تراژدي در آن واحد به بيش از يك نفر نقش بدهي. اين مي‌شود كه افكارت، آسمان ترديد را چرخ مي زند بدون آنكه عرصه‌اي براي فرود بيابد. اين مي‌شود كه حتي وقتي «نه» مي‌شكند آرامش برايت كيميا مي‌شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;وقت تنگ است. زندگي چرخه تازه‌اش را دقايقي است آغاز كرده و همين انديشه رفتن را تشديد مي‌كند. كار از «نه» هم گذشته است... حرف زدن ممنوع است، چشم‌ها را كه نمي‌توان به بند كشيد. و شانه‌هايي كه مي‌خواهد اين سنگيني را تا ابد به آغوش بكشد. آرزوهاي رنگ باخته‌ات قد مي‌كشند. نه كه نخواهي، نمي‌تواني ناديده‌شان بگيري، حتي اگر قرار باشد همه قول‌هايت قرباني اين حكايت شوند. چه فرقي مي‌كند، وقتي مي‌داني آخر اين قصه يكي بايد قرباني شود... چشمهايت را روي همه چيز مي بندي.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;نوشتن هميشه تنها مونس روزگار غريب‌ات بوده. نوشتن براي خودت، دلت، براي كسي كه هيچكس نيست، اما متهمي كه هست. و چقدر متنفري از اين ما به ازاي خارجي ساختن براي نوشته‌هايي كه بوي هيچكس را نمي‌دهد جز خودت... اينجا نوشتن براي دل هم كه باشد قضاوت مي‌شوي، يا سياه يا سفيد. چاره‌اي هم نيست انگار، جز اينكه آرزو كني روزگار اين قلم را هم بگيرد، مثل همه چيزهاي ديگر.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Sep 2009 11:27:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=divarham&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>divarham</dc:creator>
<guid>http://divarham.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بوي باران مي‌دهد ديوارهاي آجري اين سرزمين</title>
<link>http://divarham.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;B Nazanin&quot; size=1&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;بوي باران كه يادت نرفته. همان كه خوابش را ديده بودي و آرزويت شده بود. ديشب بوي باران مي‌داد ديوارهاي آجري اين سرزمين. باران كه نه، شايد اشك‌ها بودند كه تعبير كردند اين روياي پاييزي بدون خزان را. بيچاره برگ كه بايد منتظر پاييز بماند حتي وقتي بهانه براي جدايي كم نيست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;حكايت، حكايت تلخ جدايي نيست. اين خزان هر روز هم كه تازه شود بهارش را فراموش نمي‌كند. تو بگو معجزه، طريق ديگري هم مگر هست وقتي همه راه‌ها به او ختم مي‌شود؟ نمي‌داني، اما اميدواري هر چه هست، اين آرامش بعد از طوفان را به تاراج نبرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;به ميهماني گذشته مي‌روي. روزه اگر نبودي سفره خاطراتت را باز مي‌كردي تادلت اسير فراموشي‌ها نشود. يكي مي‌گويد: «تو مال گذشته نيستي». نيستي؟ شك داري. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;به اكنون باز مي‌گردي. هيچ چيز مشتركي نيست جز نوشته‌هايي كه به سياهي مي‌زند. غصه ميهمان دلت مي‌شود وقتي مي‌شنوي « دوست ندارم نوشته‌هايت رنگ گذشته را بگيرد».&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Sep 2009 12:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=divarham&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>divarham</dc:creator>
<guid>http://divarham.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پارکینگي كه ديگر جايي ندارد</title>
<link>http://divarham.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;B Nazanin&quot; size=1&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;B Nazanin&quot; size=1&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;سکوت بود و سکوت. صدایی هم اگر می آمد قبل از آنکه به گوش برسد بخار می شد و می چسبید به شیشه خاک گرفته ماشین. سفره افطار این روزه تلخ انگار میهمانی نداشت جز تو.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;- چیزی بگو.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;چيزي نمي‌گويي. نه اينكه حرفي نمانده باشد. آنقدر حرف قورت داده داري كه مي‌ترسي خفه‌ات كنند قبل از مقصد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;«چیز نگفته‌ای هم مگر مانده؟» تو نيستي كه مي‌گويي. صداي توست اما تو نيستي. تو اگر بودي مي‌گفتي: «اين پارکینگ فقط برای یک ماشین دیگر جا دارد، نه بیشتر». بعد شيشه‌هاي خاك گرفته اين ماشين را با دست پاك مي‌كردي تا دلهره خواستن و نتوانستن را يك بار براي هميشه پاك كني. تو اما نيستي، و اين نبودن را فرياد هم كه نكني، او مي‌فهمد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;حرف‌ها هم كه نخ نما باشند، گفتني‌ها را بايد گفت. حتي اگر شك داشته باشي خودت هستي يا نه. ياد سكوتي مي‌افتي كه مي‌‌خواهد قرباني اين شكستن باشد. و ياد كلماتي كه بايد نعش‌كش اين اعتراف باشند. سكوت را قرباني مي‌كني و كلمات را به اندازه چهار گوشه اين تابوت، انتخاب: « من زير قولم نزدم».&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;لبخند تلخش را مي‌بيني. شك داري باور كرده باشد. و اين شك وقتي به هراس‌ات مي‌رساند كه مي‌شنوي: «عشق در غربت پا نمی گیرد».&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;چشمانش خیس است و قرمز. تنها یک بغض مانده که آنهم با این حرف آخر مي‌تركد. جوابت در صدای کوبیده شدن در ماشین گم مي‌شود. شيشه‌ها هنوز خاك آلود است در پارکینگي كه ديگر جايي ندارد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Aug 2009 17:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=divarham&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>divarham</dc:creator>
<guid>http://divarham.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
