<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دیوارهای من</title>
<link>http://divarham.blogfa.com/</link>
<description>همه ما دیوارهایی هستیم پیرامون خود</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 01 Jul 2008 06:02:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اتفاق زمینی</title>
<link>http://divarham.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این روزها دلم بدجوری هوای سفر کرده. سفری فارغ از همه دلبستگی های زمینی. سفری به خودم، به سرشتم، به اینکه چرا بعد از این همه سال هنوز در کشاکش خواستن و نخواستن مانده ام. و چرا در عین ازدحام پیرامونم تنهای تنهایم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سخت نیست البته جواب دادن به پرسش هایی که طراحش خود انسان است. این را می دانم اما نمی توانم بپذیرم که همه چیز را می توان از نو ساخت. شاید هم برای از نو بناکردن این چارچوب فکری کمی پیرم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روزها می آیند و می روند و من ، تنیده تر از گذشته در حصار تنهایی ام به سفر می اندیشم. سفری که در راه است و هر روز نزدیک تر می شود. کاش قبل از آن این اتفاق زمینی را فراموش کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این روزها دلم بدجوری هوای سفر کرده ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 06:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=divarham&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>divarham</dc:creator>
<guid>http://divarham.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و تنها خداست که می ماند</title>
<link>http://divarham.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; FONT-FAMILY: &apos;B Compset&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;غم غریبی ست، آنقدر که هنوز هم در باورت نمی گنجد. همانطور که بیماری سرزده اش را نپذیرفتی و روزهای آخر بودنش را. و حالا چهل روز بعد چیز مشترکی تو را پیوند می دهد به همه خاطرات گذشته، به روزهای «جنگ کور»* ، به شب های « عود بر آتش»*، به سال های «بانوی بی نشان» * و تازه می فهمی بی نشان تر از همه تویی که یادت رفته بود همه نشانی های گذشته را.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; FONT-FAMILY: &apos;B Compset&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;به عقب برمی گردی ، به روزهای مشترکی در خیابانی سبز، به جایی که حالا نه نشانی از او دارد نه تو ، اما برای تو که همه خاطراتت از او در همین یک مشت خاک خلاصه می شود ، آنقدر بهانه دارد که فراموش نکنی سالهای بی او بودن را.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; FONT-FAMILY: &apos;B Compset&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;و بعد دور می شوی از آن خاک و نزدیک می شوی به آخرین دیدارت در زمین سرد تئاتری که نام شهر بر آن نهاده اند و تو در تاریکی بی نهایت یک اجرا او را می بینی که این بار نه روی صحنه که در کنار تو و همه آنها که روزی به تماشایش می رفتند راهی نشانت می دهد برای نشستن و تو تا آخر آن شب فکر می کنی که چرا؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; FONT-FAMILY: &apos;B Compset&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;و باز سالهایند که می آیند و می روند و تو در گوشه و کنار آنها گاهی می شنوی که او هنوز هست و به همین دلخوشی که شاید روزی دیگر خاک صحنه او را به خود بخواند غافل از اینکه خاک گور زودتر از تو به این آرزو نشسته است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; FONT-FAMILY: &apos;B Compset&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;و باز تو می مانی و حسرت روزهای رفته و غفلت روزهای نیامده. و صدایی که هشدار می دهد همه رفتنی ایم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; FONT-FAMILY: &apos;B Compset&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;حالا او رفته و روزهای رفتنش به چهل رسیده، و تو مانده ای و روزهای ماندنت به سرعت به سوی صفر در حرکت است. و صدا هر لحظه نزدیک تر می شود که همه رفتنی ایم و تنها خداست که می ماند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; FONT-FAMILY: &apos;B Compset&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; FONT-FAMILY: &apos;B Compset&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;* نام سه نمایش از مجموع کارهای دوست رفته ام هادی سعیدی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 May 2008 09:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=divarham&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>divarham</dc:creator>
<guid>http://divarham.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی «خفه شو عزیزم» جواب تبریک میشه</title>
<link>http://divarham.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;لعنت به این ماههای اول بارداری که همه چیز از اون موقع شروع میشه. حالا بیست روز دیگه پریا دو ساله میشه و این رابطه احمقانه دو سال و هفت هشت ماه. کی می دونه ، شاید اگه این تلاقی زمانی نبود حسابش مدتها پیش از دستم دررفته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برای پایانش اما هیچ تقویمی ندارم ، بس که هر بار تموم شد باز از یک نقطه دیگه پیوند خوردیم. تا دفعه آخر که نمی دونم کی بود و چه اتفاقی افتاد. فقط همین قدر یادمه که یکی از ما رفت. کدوم؟ چه فرقی می کنه؟ مهم اینه که این رفتن اینقدر تکرار شد که رنگ بی خیالی گرفت. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و چه خوش خیال بودم من که فکر می کردم یک تبریک خشک و خالی برای سالگرد تولدش، اون رو توی گرداب گذشته غرق نمی کنه. غافل از اینکه توی این روزگار کثیف « خفه شو عزیزم» هم می تونه جواب تبریک باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Apr 2008 06:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=divarham&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>divarham</dc:creator>
<guid>http://divarham.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولدت مبارک ، همین</title>
<link>http://divarham.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از خودم نمی گویم ، که سالهاست در پس این روزهای نه آغاز و نه پایان ، گرفتار سکوت بی نهایت لحظه های فروردینی هستم. از تو هم نه، که هنوز تا وعده میلاد به اندازه یک دست ، فرصت هست. از او می گویم که در این بودن ها و نبودن ها ، جای خالی هیچکس را پر نمی کند ، تنگ هم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نه ، از او هم نمی گویم تا یادم نرود دو سال است شمع ها خاموشند و کاغذها پاره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پس تولدت مبارک ، همین.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Apr 2008 10:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=divarham&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>divarham</dc:creator>
<guid>http://divarham.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جایی بین دروازه های همین شهر </title>
<link>http://divarham.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سال ۷۶ هزار کیلومتر خیلی راه بود. برای همین وقتی قرار شد دوباره آدم بشم از خدا خواستم این دفعه اگه دلم گم شد لااقل جایی بین دروازه های همین شهر پیدا شه تا جزیره ای میون خروارها آب. غافل از اینکه توی این شهر  ۱۰ سال بعد یک متر هم خیلی راهه ، وقتی چشمات روی هیچ آشنایی بیقرار نمی مونه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Nov 2007 15:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=divarham&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>divarham</dc:creator>
<guid>http://divarham.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تمام شد بابا ، وقت تنگ است</title>
<link>http://divarham.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;كبوتر براي بار چهاردهم به شيشه پنجره مي خورد و قبل از آنکه نقش بر زمین شود پر و بالش را براي آزمون بعدي جمع مي كند. همزمان صداي بابا باباي پريا كه &quot; لاچ &quot; مي خواهد يادم مي اندازد كه وقت تنگ است. باز هم يك انتظار تازه فرصت تنهايي ام را تهديد مي كند. قرار كه ساعت نداشته باشد مي شود همين مصيبتي كه يك هفته است به آن دچارم. آخرين بار سه ساعت سرگرداني و نگاه متعجب اهالي ارمغان اين دلدادگي بعد از موعد بود و حالا بعد از دو روز بي طاقتي روزه خانه نشيني را مي شكنم تا قبل از آنكه كبوتر جنگ پانزدهمش را آغاز كند صحنه كارزار را خالي كنم. قبل از آن اما اول بايد تازه ترين بهانه پريا را خاموش كنم ، حتي اگر به قيمت سردرد هميشگي بعد از استشمام بوي لاك تمام شود. &quot; تمام شد بابا ، وقت تنگ است. &quot;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Oct 2007 09:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=divarham&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>divarham</dc:creator>
<guid>http://divarham.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> درد یه عمر که نمی دونم با چی حسابش می کنن</title>
<link>http://divarham.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عمر اونی نیست که روی تقویم می گذره ، که اگه بود این تارهای سپید حالا حالاها نباید لای این موهای سیاه پیدا می شد. دو سال هم یه عمر نیست ، که اگه بود این درد وامونده رو با خودش می برد و لای همون تقویم بایگانی می کرد، مثل همه دردای قبلی. ولی نه، این یکی با همه اون دردا فرق داره ، که اگه نداشت این زخم لعنتی هر روز نبودنش رو تازه نمی کرد. آره ، درد من درد امروز و دیروز نیست، درد یه عمره که نمی دونم با چی حسابش می کنن.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 01 Sep 2007 16:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=divarham&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>divarham</dc:creator>
<guid>http://divarham.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و من اکنون گرسنه ام ، بیشتر از همیشه</title>
<link>http://divarham.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گرسنه ام. گرسنگی از من چاقویی ساخته دولبه ، و اول از همه خودم را دریده. تیزی اش را هنوز حس می کنم زیر پوستم. و خون تازه را زیر زبانم. چهره ام درهم می رود. تو این را نگفتی. خودم دیدم. نه ، در آن آینه نه. آن را مدتهاست ندیده ام. از کی؟ نمی دانم. شاید از آخرین باری که گرسنه نبودم. آخ. این گرسنگی هنوز هست ، بر خلاف تو. درست مثل روزهایی که نبود ، بر خلاف تو. چه رابطه قشنگی. نه ، زشتی. اصلا مرده شور هر چی رابطه است. مخصوصا از نوع آخرش. تنها گرسنگی را زیاد می کند. و من اکنون گرسنه ام ،&amp;nbsp;بیشتر از همیشه.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Jul 2007 16:44:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=divarham&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>divarham</dc:creator>
<guid>http://divarham.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این قصه رو از هر جا شروع کنم تلخه!</title>
<link>http://divarham.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این قصه رو از هر جا شروع کنم تلخه. حالا تو بگو از اول تا بیفتم وسط یک مشت خاطره که نمی دونم اولش کدومه آخرش کدوم. اصلا خوبی این قصه اینه که خودم هم نمی دونم از کجا شروع شد. چه فرقی میکنه ،&amp;nbsp;آخر&amp;nbsp;اون سال&amp;nbsp;،&amp;nbsp;آول&amp;nbsp;اون ماه&amp;nbsp;، وسط اون روز ، یا هر موقع دیگه ای که فکرش رو بکنی. مگه شروع کردن سال و ماه سرش میشه؟ نمیشه ، نه سال و ماه ، نه اینجا و اونجا.&amp;nbsp;چه اهمیتی داره؟ مهم اینه که&amp;nbsp;شروع شد&amp;nbsp;، بدون اجازه از زمان و مکان ، خارج از اختیار من و تو. آره ، مهم اینه که شروع شد ، هر چند دیر ،&amp;nbsp;خیلی دیر! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 May 2007 18:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=divarham&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>divarham</dc:creator>
<guid>http://divarham.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهار ، غبار ، آوار </title>
<link>http://divarham.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اوضاع بد است. همین. هیچ چیز دیگری نمی توان گفت.&amp;nbsp;بهار هنوز غبار آلود همان آوار است. نگو کدام آوار که روزهایم همه مدفون شده همان اند. شما بهارم را ندیدید؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Apr 2007 13:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=divarham&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>divarham</dc:creator>
<guid>http://divarham.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
