تبليغاتX
دیوارهای من - و تنها خداست که می ماند
دیوارهای من
همه ما دیوارهایی هستیم پیرامون خود
 

غم غریبی ست، آنقدر که هنوز هم در باورت نمی گنجد. همانطور که بیماری سرزده اش را نپذیرفتی و روزهای آخر بودنش را. و حالا چهل روز بعد چیز مشترکی تو را پیوند می دهد به همه خاطرات گذشته، به روزهای «جنگ کور»* ، به شب های « عود بر آتش»*، به سال های «بانوی بی نشان» * و تازه می فهمی بی نشان تر از همه تویی که یادت رفته بود همه نشانی های گذشته را.

به عقب برمی گردی ، به روزهای مشترکی در خیابانی سبز، به جایی که حالا نه نشانی از او دارد نه تو ، اما برای تو که همه خاطراتت از او در همین یک مشت خاک خلاصه می شود ، آنقدر بهانه دارد که فراموش نکنی سالهای بی او بودن را.

و بعد دور می شوی از آن خاک و نزدیک می شوی به آخرین دیدارت در زمین سرد تئاتری که نام شهر بر آن نهاده اند و تو در تاریکی بی نهایت یک اجرا او را می بینی که این بار نه روی صحنه که در کنار تو و همه آنها که روزی به تماشایش می رفتند راهی نشانت می دهد برای نشستن و تو تا آخر آن شب فکر می کنی که چرا؟

و باز سالهایند که می آیند و می روند و تو در گوشه و کنار آنها گاهی می شنوی که او هنوز هست و به همین دلخوشی که شاید روزی دیگر خاک صحنه او را به خود بخواند غافل از اینکه خاک گور زودتر از تو به این آرزو نشسته است.

و باز تو می مانی و حسرت روزهای رفته و غفلت روزهای نیامده. و صدایی که هشدار می دهد همه رفتنی ایم.

حالا او رفته و روزهای رفتنش به چهل رسیده، و تو مانده ای و روزهای ماندنت به سرعت به سوی صفر در حرکت است. و صدا هر لحظه نزدیک تر می شود که همه رفتنی ایم و تنها خداست که می ماند.

 

* نام سه نمایش از مجموع کارهای دوست رفته ام هادی سعیدی

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |