لعنت به این ماههای اول بارداری که همه چیز از اون موقع شروع میشه. حالا بیست روز دیگه پریا دو ساله میشه و این رابطه احمقانه دو سال و هفت هشت ماه. کی می دونه ، شاید اگه این تلاقی زمانی نبود حسابش مدتها پیش از دستم دررفته بود.
برای پایانش اما هیچ تقویمی ندارم ، بس که هر بار تموم شد باز از یک نقطه دیگه پیوند خوردیم. تا دفعه آخر که نمی دونم کی بود و چه اتفاقی افتاد. فقط همین قدر یادمه که یکی از ما رفت. کدوم؟ چه فرقی می کنه؟ مهم اینه که این رفتن اینقدر تکرار شد که رنگ بی خیالی گرفت.
و چه خوش خیال بودم من که فکر می کردم یک تبریک خشک و خالی برای سالگرد تولدش، اون رو توی گرداب گذشته غرق نمی کنه. غافل از اینکه توی این روزگار کثیف « خفه شو عزیزم» هم می تونه جواب تبریک باشه.