نگاهش به جاده است. گهگاهی سر بر میگرداند تا اشک تنها جورکش حرفهای ناگفته اش نباشد ، اما باز سکوت است و سکوت. پیچ و خم جاده مهلت نمی دهد چشمهایش را بخوانم ، گرچه می دانم در دل این واژه های خیس چه می گذرد:
شمع ها خیال روشن شدن ندارند. انگار نمی خواهند شریک جرم این معصیت شیرین باشند. شاید هم باد سهم خود را از این تاراج خونین زودتر می خواهد ، زودتر از من.
دستش را تکیه گاه سر کرده و در آیینه کنار ، گذشته را حسرت می خورد. هدیه تولد روی دستش خودنمایی می کند ، اما او به هدیه بزرگتری می اندیشد که داده است:
شمع ها خاموشند. کاغذ کادو پاره است و جای برش های روی کیک به قرمزی می زند. همین تصویر اندکی آنطرف تر در ابعاد انسانی جان می گیرد. جایی که پرده آخر جشن تولد دو نفره بازی می شود ، بدون کات.
تابلوی پیچ خطرناک از کنار جاده کنده می شود و وسط افکارم زمین می خورد. راه رو به پایان است ، روز هم. سمفونی اشک ها اما هنوز ادامه دارد. هنوزی به بلندای یک سال. تولدت مبارک.