غروب سهشنبهاي پاييزي، وقتي باد پنجرههاي پشت سرت را به صدا در ميآورد و تو سر برميگرداني و سرخي آسماني را ميبيني كه رنگ چشمهايت را دارد، تازه ميفهمي حال و هواي اين غروب دلگير چقدر با حال و هواي اين روزهايت همخواني دارد. بدتر از آن وقتي بوي نم باران آخرين مقاومتهايت براي نگريستن در اين هواي پاييزي را ميشكند، تازه ميفهمي دلت آنقدرها هم كه فكر ميكردي بزرگ نيست و طاقت اين آخرينها را ندارد.
***
بار اولت نيست كه از پشت پنجره به همه عابرهايي كه زير باران قدمهايشان را آهستهتر ميكنند، رشك ميبري. آرزو ميكني پنجرهها نبودند تا تو هم در اين ضيافت نمناك، شريك لحظههاي خاكستري ميشدي. اما اين روزگار، براي تو سرنوشت ديگري رقم زده است انگار. و تو براي رهايي از اين تقدير چه خواهي كرد؟
***
آخرينها نزديكاند. شايد اين آخرين روزهاي دل به دريا زدن كسي باشد كه هيچ وقت نخواست هيچ راهي را تا آخر برود. آخرين حرفهاي مردي كه حالا بيش از هر زمان ديگري به آنسوي پنجره ميانديشد، به قدم زدن زير باران بدون دغدغه زمان، به رها شدن در آسماني كه حالا براي او رنگ خاكستري دارد، و به استنشاق هوايي كه حالا لطافت باران پاييزي را كم ندارد.
كسي چه ميداند، شايد اين آخرين پشت صحنهاي باشد كه ميخوانيد.