تبليغاتX
دیوارهای من
دیوارهای من
همه ما دیوارهایی هستیم پیرامون خود


 
رفتني‌ها مي‌روند. اين قانون نانوشته را نمي‌تواني تغيير دهي، حالا روزي هزار بار بغض فرورفته را تازه كن و اشك را آب پشت سر مسافر. چه فايده، وقتي تقدير براي او رفتن مشق كرده و براي تو ماندن. تو مي‌ماني تا او برود. اين رسم همان روزگاري است كه روزي تو را آورد تا او بماند. پس فغان چرا، وقتي نه تو پاي رفتن داري و نه او دل ماندن؟ رفتني‌ها مي‌روند.

***

روزها معطل تو نمي‌مانند. مي‌گذرند، بي‌توجه به پياده‌اي كه سر در گريبان غربت، خيابان‌نشين ساعت‌هاي تنهايي مي‌شود. و تو در اين تنهايي، تنهايي. چشم انتظار همان آسماني كه يك روز تلخ پاييزي، تو را ميهمان سفره غربت كرد. و دلت آشوب است براي اين چشم انتظاري كه مي‌داني در طاقتت نيست. چاره‌اي هست؟

***

چاره‌اي نيست. رفتني‌ها هم كه نروند، روزها را كه نمي‌توان نگه داشت. و روياهايي كه ميل رفتن دارند. امروز نه، فردا. چه فرقي مي‌كند، وقتي نمي‌داني خورشيد اين هوس كي غروب مي‌كند.

***

رفتني‌ها رفتند، پاييز آمده و حالا 20 روز است بودنش را فخر مي‌فروشد به نبودن برگ‌هايي كه قهرشان با درخت، تلخي روزگار را در كامت تازه مي‌كند. سرخ مي‌شوي وقتي مي‌شنوي:«پاييز بهانه است، برگ‌ها پاي رفتن دارند.»


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

چراغ‌ها خاموشند. چشم چشم را نمي‌بيند و گوش صدايي جز ناله زجرآور دري كه به زور باد تكاني به خود مي‌دهد، نمي‌شنود. صندلي‌ها خالي‌تر از آنند، كه حضور كسي را به رخ بكشند. انگار اين پرواز شبانه مسافري جز تو ندارد. نمي‌خواهي كه داشته باشد.

***

از آخرين باري كه چراغ‌ها خاموش بودند و تو تنها، سال‌ها مي‌گذرد. آن روزها هم آخر قصه خيلي زود رسيد. درست مثل حالا كه از پس سال‌ها تنهايي، باز تو مانده‌اي و صندلي‌هاي كه نمي‌خواهي پر شوند.

***

شب سنگين‌تر از هميشه بازگشته است. اين را وقتي مي‌فهمي كه سقفي بين تو و آسمان خدا نباشد كه پاي پروازت را ببندد. پرواز مي‌كني. بالاتر از سحر، بي‌پرواتر از سپيده‌دم. و صبح از پنجره‌هاي دود گرفته صورتت تحميل مي‌شود به روزگاري كه مي‌خواهي نباشد.

***

جاده كه يكطرفه باشد، راه برگشتي نيست. اين را هم تو مي‌داني و هم چشم‌هايي كه راه را برايت دشوار كرده‌اند. هرچه بيشتر مي‌روي كفش بازگشتت تنگ‌تر مي‌شود و تو مي‌ماني يك راه؛ ماندن. ماندن در نقطه‌اي كه اكنون در آن ايستاده‌اي، محصور در ميان صندلي هاي خالي كه هريك تو را به سوي خود مي‌خوانند. تنها شايد سفري كه اين روزها در پيش است چاره اين مسافر در راه مانده باشد. هست؟

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

از خودم نمی گویم، که سال‌هاست در پس این روزهای نه آغاز و نه پایان، گرفتار سکوت بی نهایت لحظه‌های فروردینی هستم. از او هم نه، که هنوز تا وعده آخر به اندازه یک دست، فرصت هست. از تو می‌گویم که در این بودن‌ها و نبودن‌ها ، حرف‌هايت جای خالی هیچکس را پر نمی‌کند، تنگ هم.

***

نمی دانم اين را گفته‌ام یا نه، گر چه فرقی هم نمی‌کند، این روزها گفتن و نشنیدن کارمان شده. از کجا شروع کنم؟ ازدنياي خودمان؟ دنياي مطبوعات اصلا به وسعت تعداد نشرياتي كه منتشر مي‌شوند يا نمي‌شوند نيست، دنياي مطبوعات خيلي كوچك‌تر از اين حرف‌هاست. اين را هم تو مي‌داني و هم من. اما آنچه تو نمي‌داني اين است كه در اين دنياي كوچك شايد بتوان چشم از چشم برگرفت و نگاه در نگاه ندوخت اما نمي‌توان چشم بر واقعيت‌ها بست.

كدام واقعيت؟ همان كه فكر كرده‌اي تنها كاشفش تو هستي. غافل از اينكه آن چه بر آن رداي واقعيت پوشانده‌اي مترسكي است كه به احترام غفلت كنندگان از حقيقت كلاه از سر برداشته است.

 گناه تو نيست اگر تنها آن را از حقيقت مي‌بيني كه چشم‌هايت مي‌خواهند. تقصير چشم‌هايي است كه به كوته‌بيني عادت كرده‌اند. اين چشم‌ها خواه از آن تو باشد، خواه از آن آنها كه چشم خود را بسته‌اند و با چشمان تو مردم را قضاوت مي‌كنند.

حرف آخر اينكه در همين دنياي كوچك مطبوعات چشماني چون تو بسيارند. چشماني كه اگر قدرت تشخيص حق از باطل را ندارند، كاش شجاعت رو در رو شدن با آن را داشتند تا مجبور نباشند حرف خود را با صد ايماء و اشاره در فضايي مجازي زمزمه كنند.

***

نه، از تو هم نمی‌گویم تا یادم باشد دلم براي كسي نسوزد. شايد فردا به همين جرم محاكمه شوم.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |