تبليغاتX
دیوارهای من
دیوارهای من
همه ما دیوارهایی هستیم پیرامون خود

 

آسمان سينماي ايران آفتابي هم كه نباشد، دلگير نيست. دلگير نيست چون حتي اگر ابري هم اين آسمان را تيره كند، باران آن ابر، روح اين سينما را تازه مي‌كند.

اين باران، اين تازگي، اين طراوت محصول تيرگي همان ابري است كه روزگاري نه چندان دور بخشي از اين آسمان را سياه كرده بود. ابري كه سالياني‌ روي اين سينما سايه افكند، غافل از اينكه اين «خاك»، «آشنا»تر از آن است كه اصل‌اش را فراموش كند.

اين از حكايت ابر، باران اما كجاي اين قصه بود؟

***

روزها مي‌گذرد و ماجراها تازه مي‌شود. حالا قصه، قصه ديگري است. مگر نه اين است كه يكي بايد نماينده اين سرزمين كهن باشد؟ ابر اينجا هم هست، نشانه‌ها اما بزرگتر از آنند كه بتوان پشت اين ابر پنهانشان كرد.

«الي» هست، ديگران هم. اما دست‌هايي هم هستند كه يكي را بخوانند و ديگري را تحرير كنند. «خاك» اين را مي‌داند كه اگر نمي‌دانست «آشنا»ي اين ديار نبود. حالا وقت باران است. باراني كه تازگي‌ را هديه كند به آسمان اين سرزمين. وقت بارش است. و «فرمان» اين بارش در دست او كه روزگاري قرباني اين ابر بود.

***

حاشيه چرا؟ برويم سر اصل مطلب. حكايت، حكايت «بهمن فرمان آرا»ست و فيلم آخرش كه همين ابر، خون‌‌دل‌ها از او گرفت. قلم خورده‌هاي فيلم «خاك آشنا» قرمزتر از آنند كه پشت اين ابر پنهان بمانند. نگاتيوها را مي‌توان قيچي كرد، عقايد را كه نه. اين مي‌شود كه سينه‌ها جوركش نماهاي حذف شده مي‌شوند تا بخش نديده «خاك آشنا» شنيدني‌تر شود.

***

حكايت خودداري بهمن فرمان آرا از ارائه فيلمش به كميته انتخاب نماينده ايران در جشنواره اسكار، مشابه حكايت همان باراني است كه بايد مي‌باريد تا ابرهايي كه دو سال آسمان اين «خاك آشنا» را تيره كرده بودند، كنار بزند.

حتي اگر اين فيلم جزو گزينه‌هاي نهايي حضور در اسكار نباشد، اين اقدام بهمن فرمان آرا در حمايت از فيلم «درباره الي» اين اميد را در دل دوستداران سينماي ايران زنده كرد كه ابرهاي تيره رفتني‌اند. باران در راه است.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

بغض ها در گلو ، چشم ها خیس ، نفس ها حبس. صدایی اما نیست. سکوت است و سکوت. و هیاهو در شهر پرسه می زند، تنهای تنها، بی تفاوت به من و ما.

و کمی آنسوتر؛ کلاه ها توی هم، پاها دراز تر از گلیم، خنجرها در پشت. جنگ است انگار، خفه شده در غوغای درون. و لحظه ها آوار می شوند روی هم.

صفر نزدیک است، روز هم. و غروب نگاهی که از پنجره‌ای رو به خيابان آخر می‌تابد!

***

سادگي است اگر بيانديشي روزگار روي خوشي هم دارد. انگار همين ديروز بود كه انديشيدي؛ « پيچيدگي‌هاي زندگي ساده‌تر از آنند كه فكر مي‌كني». و امروز مي‌داني در هزارتوي اين پيچيدگي‌ها هم كه باشي باز قرباني آن روي اين سكه‌اي.

***

بعضي راه‌ها را نبايد تنها رفت، نه اينكه نشود، نبايد. اين حديث نفس تو نيست، حكايت سالها تنهايي، شايد. حكايتي كه راوي آن گذشته تلخي است در حكم داناي كل... روزها می‌آیند و می روند و تو، تنیده تر از گذشته در حصار تنهایی‌ات به سفر می‌اندیشي. سفری که در راه است و هر روز نزدیک‌تر می شود. کاش قبل از آن این اتفاق زمینی را فراموش کني.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

هيچوقت جاده را تا اين حد تاريك نديده‌اي. به زحمت تابلوي سه‌گوش حق تقدم را سر دو راهي آخر تشخيص مي‌دهي. اولين بار سال ها پيش به اين‌ دوراهي رسيدي. همان وقت كه وسوسه پيچيدن به چپ خروار شده بود روي سرت. تو اما راست را انتخاب كردي و سالها سرگرداني اين انتخاب، تو را دوباره به اين جاده تاريك كشانده است. قرمزي تابلوي سه‌گوش حالا كمرنگ‌تر از آن روزهاست و همين، هشدار تقدم را كمتر زير گوش‌ات فرياد مي‌زند. كناره خاكي جاده همان فرصتي است كه براي انتخاب راه دنبالش مي‌گردي.

***

دوباره رسيده‌اي به نقطه پايان. آنجا كه با رهايي به اندازه‌ يك تصميم فاصله داري. ياد تصميم كبري مي‌افتي و آرزو مي‌كني جاي دخترك كتاب دوم ابتدايي بودي. چه خيال خامي. قصه را از هرجا بنويسند، تو همين هستي و همين‌ جا. تاريكي هنوز حكمفرماست. چراغي هم اگر هست در ظلمت اين شب به هيچ مي‌رسد.

***

هميشه سخت‌ترين لحظات زندگي بدترين‌شان نيست. در اوج سرگرداني و ترديد هم كه باشي هميشه يكي هست كه چراغ اين جاده سنگلاخ باشد. خالي مي‌شوي.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

به «نه» شنيدن عادت هم كه نكني فرفي نمي‌كند. اين سرنوشت نيمي از آرزو‌هايت مي‌شود وقتي نمي‌داني در اين ميدان چند رقيب داري، وقتي نمي‌داني اين «نه» براي دور شدن از توست يا نزديك شدن به ديگري، وقتي نمي تواني مثل خالق اين تراژدي در آن واحد به بيش از يك نفر نقش بدهي. اين مي‌شود كه افكارت، آسمان ترديد را چرخ مي زند بدون آنكه عرصه‌اي براي فرود بيابد. اين مي‌شود كه حتي وقتي «نه» مي‌شكند آرامش برايت كيميا مي‌شود.

***

وقت تنگ است. زندگي چرخه تازه‌اش را دقايقي است آغاز كرده و همين انديشه رفتن را تشديد مي‌كند. كار از «نه» هم گذشته است... حرف زدن ممنوع است، چشم‌ها را كه نمي‌توان به بند كشيد. و شانه‌هايي كه مي‌خواهد اين سنگيني را تا ابد به آغوش بكشد. آرزوهاي رنگ باخته‌ات قد مي‌كشند. نه كه نخواهي، نمي‌تواني ناديده‌شان بگيري، حتي اگر قرار باشد همه قول‌هايت قرباني اين حكايت شوند. چه فرقي مي‌كند، وقتي مي‌داني آخر اين قصه يكي بايد قرباني شود... چشمهايت را روي همه چيز مي بندي.

***

نوشتن هميشه تنها مونس روزگار غريب‌ات بوده. نوشتن براي خودت، دلت، براي كسي كه هيچكس نيست، اما متهمي كه هست. و چقدر متنفري از اين ما به ازاي خارجي ساختن براي نوشته‌هايي كه بوي هيچكس را نمي‌دهد جز خودت... اينجا نوشتن براي دل هم كه باشد قضاوت مي‌شوي، يا سياه يا سفيد. چاره‌اي هم نيست انگار، جز اينكه آرزو كني روزگار اين قلم را هم بگيرد، مثل همه چيزهاي ديگر.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

بوي باران كه يادت نرفته. همان كه خوابش را ديده بودي و آرزويت شده بود. ديشب بوي باران مي‌داد ديوارهاي آجري اين سرزمين. باران كه نه، شايد اشك‌ها بودند كه تعبير كردند اين روياي پاييزي بدون خزان را. بيچاره برگ كه بايد منتظر پاييز بماند حتي وقتي بهانه براي جدايي كم نيست.

***

حكايت، حكايت تلخ جدايي نيست. اين خزان هر روز هم كه تازه شود بهارش را فراموش نمي‌كند. تو بگو معجزه، طريق ديگري هم مگر هست وقتي همه راه‌ها به او ختم مي‌شود؟ نمي‌داني، اما اميدواري هر چه هست، اين آرامش بعد از طوفان را به تاراج نبرد.

***

به ميهماني گذشته مي‌روي. روزه اگر نبودي سفره خاطراتت را باز مي‌كردي تادلت اسير فراموشي‌ها نشود. يكي مي‌گويد: «تو مال گذشته نيستي». نيستي؟ شك داري.

به اكنون باز مي‌گردي. هيچ چيز مشتركي نيست جز نوشته‌هايي كه به سياهي مي‌زند. غصه ميهمان دلت مي‌شود وقتي مي‌شنوي « دوست ندارم نوشته‌هايت رنگ گذشته را بگيرد».


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

سکوت بود و سکوت. صدایی هم اگر می آمد قبل از آنکه به گوش برسد بخار می شد و می چسبید به شیشه خاک گرفته ماشین. سفره افطار این روزه تلخ انگار میهمانی نداشت جز تو.

- چیزی بگو.

چيزي نمي‌گويي. نه اينكه حرفي نمانده باشد. آنقدر حرف قورت داده داري كه مي‌ترسي خفه‌ات كنند قبل از مقصد.

«چیز نگفته‌ای هم مگر مانده؟» تو نيستي كه مي‌گويي. صداي توست اما تو نيستي. تو اگر بودي مي‌گفتي: «اين پارکینگ فقط برای یک ماشین دیگر جا دارد، نه بیشتر». بعد شيشه‌هاي خاك گرفته اين ماشين را با دست پاك مي‌كردي تا دلهره خواستن و نتوانستن را يك بار براي هميشه پاك كني. تو اما نيستي، و اين نبودن را فرياد هم كه نكني، او مي‌فهمد.

***

حرف‌ها هم كه نخ نما باشند، گفتني‌ها را بايد گفت. حتي اگر شك داشته باشي خودت هستي يا نه. ياد سكوتي مي‌افتي كه مي‌‌خواهد قرباني اين شكستن باشد. و ياد كلماتي كه بايد نعش‌كش اين اعتراف باشند. سكوت را قرباني مي‌كني و كلمات را به اندازه چهار گوشه اين تابوت، انتخاب: « من زير قولم نزدم».

لبخند تلخش را مي‌بيني. شك داري باور كرده باشد. و اين شك وقتي به هراس‌ات مي‌رساند كه مي‌شنوي: «عشق در غربت پا نمی گیرد».

چشمانش خیس است و قرمز. تنها یک بغض مانده که آنهم با این حرف آخر مي‌تركد. جوابت در صدای کوبیده شدن در ماشین گم مي‌شود. شيشه‌ها هنوز خاك آلود است در پارکینگي كه ديگر جايي ندارد.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

جاده باریک می شود، باریکتر. آنقدر که باید تنها بگذری، تنهای تنها. یکی از پشت صدایت می زند:« تو قرباني نيستي ». نمی شنوی انگار. راه تنگ است و باریک. همه حواست به جلوست. صدا باز هم می آید، این بار از حنجره ای دیگر:« تو نبايد تاوان بدهي». نمی فهمی باز. پایت لیز می خورد. جاده که نیست، دیوار است و تو بالای آن به اندازه یک جای پا جا داری و نه بیشتر. « حرف بزن» حنجره‌ها صدایت می‌زنند. به خود می لرزی. یاد گل‌ها می‌افتی وقتی خورشید می‌رود. و یاد عشق و هرزگی ، بریدن‌ها و ماندن‌ها، گفته‌ها و نگفته‌ها:« چیز نگفته‌ای هم مگر مانده؟» فریاد می زنی. انعکاس صدا بر می‌گردد و می خورد توی صورتت. داغ می‌شوی. آینه‌ای اگر بود خودت را می‌دیدی که رنگ خون گرفته‌ای ، رد خونی روی دیوار. نه ، دیوار هم دیگر نیست، طناب شاید. می‌رود و می‌آید. می‌روی و می‌آیی، سرگردان. صداها هم همینطور. و یکی چه آشنا‌تر می‌خواندت. آشناتر گوش می‌کنی. سقوط آرزویت می شود وقتی می شنوی:« كاش اينقدر خوب نبودي!».

***

«تو قرباني نيستي» همچنان زنگ مي‌خورد توي گوش‌ات. مي‌خواهي باورش كني. مي‌خواهي حداقل‌ها را حفظ كني. دلت سر مي‌خورد روي خاطرات گذشته. حواست هست؟ قول داده‌اي. عقب مي‌روي. آنقدر كه هيچ چيز و هيچكس را بخاطر نمي‌آوري. صدا اما هنوز هست. گوش‌هايت را هم كه بگيري از جلوي چشمانت رژه مي‌رود اين عبارت 13 حرفي. چاره‌اي نيست. تو قرباني هستي كه بپذيري «قرباني نيستي».


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

۱

تو از گذشته‌هاي دور مي‌آيي. از روزهايي ميان كودكي و نوجواني. داغدار مصيبتي بزرگ و اندوهي انبوه‌. تو محصول همان روزگار غريبي. روزگاري كه اشك در چشمانت كيميا بود و فرشته نجات بر سر بالينت به احتضار. روزگار سياه خيانت.

 
 ۲

عمر چيزي نیست که روی تقویم می گذرد، که اگر بود این تارهای سپید حالا نباید لای این موهای سیاه پیدا می شد. دوازده سال هم یك عمر نیست، که اگر بود این درد وامانده را با خودش می برد و لای همان تقویم بایگانی می کرد. مثل همه دردهای قبلی. ولی نه، این یکی با همه دردهاي قبلي فرق دارد، که اگر نداشت این زخم لعنتی هر روز نبودنش را تازه نمی کرد. آره ، درد تو درد امروز و دیروز نیست، درد یك عمره که نمی داني با چی حسابش می کنند.
 

۳

 صحنه كامل است. نور هست، صدا و دوربين هم. بازيگرها در انتظار فرمان‌اند. منتظر چه هستي؟ شروع كن. تاوان اين روزگار سياه ُ انتقام گذشته‌هاي دور، روزهاي ميان كودكي و نوجواني را بگير. شروع كن كه قرباني اين عمر كه نمي‌دانستي با چي حسابش مي‌كنند، آماده است. چه فرقي مي‌كند اگر ديالوگ‌هايش، آنچه تو نوشتي نيست. چه فرقي مي‌كند اگر از نقش خارج شده و خودش را بازي مي‌كند. تو قرباني مي‌خواستي كه هست. شروع كن كه حالا كارگردان اين تكرار تاريخی تويي. شروع كن كه اين قرباني با پاي خود به مسلخ آمده است.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

اولويت اول كه باشي، مي‌داني نبايد خيلي چيزها را به دل بگيري. مي‌داني نبايد خيلي چيزها را به زبان بياوري. مي‌داني نبايد خيلي چيزها را ببيني. تقصير تو نيست نازنين. تقصير تو نيست اگر راه رفته را بايد تا آخر رفت، اگر قرار ساعت 7 را نبايد فراموش كرد، اگر اين جاده آنقدر باريك نيست كه تنها از آن عبور كني.

***

تابلوی پیچ خطرناک از کنار جاده کنده می شود و وسط افکارت به زمین می خورد. راه رو به پایان است، روز هم. سمفونی اشک ها اما هنوز ادامه دارد. هنوزی به بلندای چند سال رخت عزا پوشيدن. ماه را كه نمي‌توان پشت ابر پنهان كرد، خورشيد را شايد.

***

خواب باران را مي‌بيني. دلت تنگ مي‌شود براي بوي نم بعد از آن. با خودت فكر مي‌كني كاش خواب‌ها حس بويايي داشتند. زود پشيمان مي‌شوي. ياد بوي خيانت مي‌افتي.

***

صدا نزديك و نزديك‌تر مي‌شود. از تو كه عبور مي‌كند تازه مي‌فهمي چقدر از خودت دور شده‌اي. تازه مي‌فهمي وقتي كسي مي‌گويد:« از دست همه‌ خسته شده‌ام» منظورش فقط تو هستي. سوم شخص جمع بهانه است.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

شب سياه‌تر از هميشه به دلت چنگ مي‌زند. پاي انتظار كه در ميان باشد، سياهي‌ها زود غالب مي‌شوند. فكر را هم كه در بند نكشند، افسار بر آرزوها مي‌زنند و تا آخر دنيا حسرت را ميهمان دلت مي كنند. گريزي نيست. تو بگو تقدير. كار از اين حرف‌ها گذشته است نازنين.

***

صحنه، صحنه نمايش نيست، كه اگر بود بازيگرانش پا از قصه‌اي بيرون نمي‌گذاشتند كه تو خالقش بودي. صحنه، صحنه كارزار است، جنگي نابرابر با خود. يكي مي‌گفت: «پيروز هم كه شوي باز هم بازنده‌اي». و تو باز فكر كردي:«برنده هميشه اوني نيست كه از خط پايان مي‌گذره.»

***

اين شب سياه را انگار پاياني نيست. درست مثل تحقيرهايي كه انگار تمامي ندارد. ترجيح مي‌دهي شنونده باشي تا اين آتش به خاكستر برسد. نمي‌رسد. چشمانت خيس مي‌شود. از دود است يا چيز ديگر، نمي‌داني. وقتي مي‌فهمي كه بغض راه گلويت را بسته است.

***

دلت كه مي‌شكند سياهي مي‌رود. فقط آسمان مي‌ماند و چشم‌هايي كه هنوز خيس است. چه كسي مي‌گفت:«خدا دل‌هاي شكسته را دوست ندارد؟»


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

مي‌خواهي حرف بزني. مي‌خواهي از خودت بگويي. از دلهره‌هايت، آشفتگي‌هايت. از بي‌قراري‌هايت. گوش شنوايي نيست. يعني نمي‌خواهي كه باشد. آخرين شان هنوز جاي سيلي حقيقت را بر گونه دارد. دلت برايش تنگ شده است. اين را مي‌داند؟ شك داري.

 
 ***

پياده‌روي شبانه تازه‌ترين دل‌مشغولي ايام تنهايي‌ات شده. تو بگو ورزش. سيگار را كه نمي‌شود ناديده گرفت. اصلا چه فرقي مي‌كند وقتي خط پايان برايت رنگ باخته باشد. بايد رفت. آنقدر كه كوچه‌ها رد پاهايت را از خاطر ببرند و خيابان‌ها سنگيني گام‌هايت را. مي‌روي. كجايش مهم نيست. مي روي تا فراموش نكني آخر اين بازي يك نفر بايد مي رفت.
 

 ***

حرف‌ها سنگين‌‌تر از شانه‌ها كه باشند، آخر قصه را مي‌توان اول نوشت. اين را مي‌داني و باز بازي مي‌خوري. مي‌روي كه چي را ثابت كني؟ به كي؟ چه اهميتي دارد اين اثبات كردن وقتي آخر اين قصه جاي نانوشته ندارد، وقتي آخر اين قصه هيچ كس منتظرت نيست. يكي مي‌گويد: « از اول هم تو تنها نقش اين داستان بودي». باور نمي‌كني.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |