دستها به سويت دراز مي شوند. ماندهاي بين گرفتن و پس زدن. گرفتن را بارها تجربه كردهاي، چيزي شبيه معجزه كه تو را به اصلت باز گردانده است. پس زدن را هم، وقتي بوي كافور دويده است روي جانماز قداستت. و حالا باز هم ماندهاي بين اين و آن. ياد مادربزرگ ميافتي و تسبيحي كه سجادهاش را معطر ميكرد. اگر بود لابد دانههاي تسبيح را با صلوات آنقدر ميشمرد تا راه صواب را در آخرين دانه جستجو كند. يادش بخير.
***
آغاز را دوست داري، آغازي كه بوي خدا را به مشامت برساند، بيشتر. امروز از همين جنس است، شيرين و بي مانند. آرامش وجودت را تسخير ميكند و هيچ چيز و هيچكس را به اين حصار نوراني دعوت نميكني. اولين ربنا را كه ميشنوي غصههاي عالم هم اگر آسمان دلت را ابري كرده باشد، باران رحمت همه را به هيچ ميرساند. يك بار ديگر به اين ميانديشي كه «اينجا چراغي روشن است».
آرامش كم كم به اردوي ذهنت باز ميگردد. اين اصلا ربطي به تعطيلات آخر هفته ندارد. برعكس اگر دغدغهاي هم مانده، براي همين روزهاي بلاتكليفي پايانيست. ديروز يكي پرسيد:« برنده کیه؟ اونی که هیچوقت به خط پایان نمی رسه؟ یا اونی که هیچ وقت تصمیم نمیگیره که به طرف خط پایان بره؟» فكر كردي «شايد هم اوني كه هيچ خط پاياني نداره».
***
دلهره اما همچنان وجودت را چنگ ميزند. حكايت گنجشكي را داري كه بال پريدن ندارد اما آرزوي بازشدن درهاي قفس روزگارش را به تاراج برده است. دلت تنگ ميشود براي سادگي گنجشك درونت. ميخواهي بداند بال پريدن هم كه داشت، آسمان ابريتر از آن بود كه پرواز را تاب بياورد. نميگويي تا اين آخرين انگيزه زندگي را از او نگيري. و او همچنان به آزادي ميانديشد.
***
شب دوباره از راه ميرسد. كوچهها سنگيناند. كسي ميگويد:« نپرس. فقط بگو» و تو ميداني كه در اين كوچههاي شب، تا صبح گفتني داري. از كجا ميگويي؟ از آغاز؟ با پايان چه ميكني؟
حوصله هيچكس را نداري اما در سيبل همه هستي. چرت هم كه مي زني يكي از همان حوصله سربرها پاره اش مي كند بي آنكه نظرت را پرسيده باشد. حتي حال سفر كه چند روز پيش فكرش را كرده بودي هم نداري. مي خواهي فقط بخوابي. بخوابي و چند سال بعد كه بيدار شدي هيچ چيز و هيچكس مشتركي را به ياد نياري. ميتواني؟
***
دلت براي خودت تنگ ميشود. براي روزهايي كه آبونمان هيچ نگاهي نبودي. براي روزهاي تنهايي. تنهايي آرزوي هميشهات بوده و هست. و چقدر بها بايد بپردازي كه به همان روزها بازگردي، نميداني.
***
برنده هميشه اوني نيست كه از خط پايان ميگذره. اين رو هر روز هم كه تكرار كني كمه. كمه چون ميترسي يه روز يه جا به آخر خط برسي بدون اينكه به پشت سريهات نگاه كني. فكر كني برندهاي و يادت بره كه اوني كه بالاي سرت گرفتي جام قهرماني نيست، بيرق روسياهي، شايد.
۴
اذان صبح نزديك است. ميخواهي بيدار بماني و نوشدن را تجربه كني. سنگيني ذهنت نميگذارد. چشمهايت را ميبندي و به افكارت اجازه عبور ميدهي. راهبندان ميشود خيابانهاي باريك مغزت. اورژانسيها را زودتر راه مياندازي.
۳
آخرين تمام شدنت هنوز تازه است. اگر روز بود يك ساعتي شده بود اما شب، فاصلهها نزديكتر است، نهايتا يك ربع. صداها توي گوشات زنگ ميخورد. بار اول نيست. عادت كردهاي. حتي اگر اين بار زمزمهها فرياد شده باشد و التماسها فرمان. ياد دو ساعت پيش ميافتي.
۲
عقبتر ميروي. زياد نه. دو ساعت قبل از يك پايان ديگر. لوكيشن تغيير نكرده است، شب هم. به همان سياهي و سنگيني. جيرجيرك دو ساعت بعد، اما نيست. باز هم ميشنوي. باز هم عادتهايت را تكرار ميكني. حتي ميتواني همه حرفها را از نو بخواني. لحظه آخر چيزي نگهات ميدارد. دود ميشوي تا آرام بگيري، نميگيري. پا به پا ميشوي تا فراموش كني، نميكني. و انتظار پيوندت ميدهد به يك پايان ديگر. او ميآيد.
۱
وقتي براي بردن همه چيز داري تازه ميفهمي برنده شدن همه آن چيزي نيست كه برايش تلاش كردهاي. اينجا خط پايان است. نزديكيهاي هيچ. آنجا كه سالها براي رسيدنش به تاراج رفتهاي. و حالا در آستانه پايان همه آشفتگيهايت، كنار ميكشي تا بعدي خط پايان را فتح كند. اذان نزديك است.
دلهره امانت نميدهد. بازي را از كف دادهاي و حالا حتي ساعت هم ثانيهشمارش را حرامت نميكند. نگراني، و بيش از آن در انتظار. باز هم فكر شب و اشفتگيهايش ذهنت را نشانه رفته است. ترديد داري.
***
تاريكي، قصه هر شب تنهايي توست. چه نام آشنايي. دلت هواي سفر ميكند. پايت بسته است، ذهنت را كه زنجير نكردهاند. پرواز ميكني، آسمان زير پايت. زنجير كشيده ميشود. زمين ميخوري. دنبال صدايي ميگردي كه ميگفت:« بايد تو رو پيدا كنم، شايد هنوزم دير نيست...». چه اسم آشنايي.
***
تنت بوي خاك ميدهد. مثل آن روزها كه كودكانه، زمين تنهاهمنشينات بود و خاك تنها همبازيات. چه دور شدهاي از خود. نزديك ميشود، آنقدر كه خاك همه آرزوهايت ميشود دوباره. دلت ميگيرد. به پرواز فكر ميكني و پاهايي كه در بندند. ميتواني؟
***
سپيدها سياه ميشوند، سياهها ساده، سادهها رنگي. هيچ چيز سر جايش نيست. عجيب است و بينظير. سُِر ميخوري روي بيرنگي. رنگ خدا ميگيرد تنت. دلت اما آرامش خدايي ندارد. افسوس تنها واژهاي است كه به زبان ميآيد.
***
روزها ميآيند و ميروند، و پرسشها هر روز رنگ ترديد خود را تجديد ميكنند. سخت نيست پاسخ دادن به پرسشهايي كه طراحش خود باشي. اين را ميداني، چرا نپذيرفتنش را نه. شايد ديرتر از آني كه اين چارچوب فكري را از نو بنا كني. باز هم ترديد داري.
بوي خيانت ميآيد، بوي دروغ. هوا آنقدر مسموم است كه مردهها به زندهها فخر ميفروشند. تفاوتي ندارد، نفس در سينه حبس هم كه باشد سوختن امان نميدهد. اين سرنوشت محتوم تويي است كه دل در بند عقل به زنجير كشيدهاي و عافيت در آغوش مصلحت به دوش.
كمي آنسوتر كور سوي چراغي ميبيني كه در اين بي نفسي همچنان به تقلاي ماندن ادامه ميدهد و تو شرمگين از اين تلاش، به رفتن ميانديشي.
***
اين روزها، شب زودتر از هميشه فرا ميرسد و صبح ناي رسيدن ندارد. انگار نه انگار كه تابستان، حكمي غير از اين دارد. دارد؟ ترديد داري.
به چراغ فكر ميكني. به وظيفهاي كه براي خود مشق كرده و سالهاست از آن رونويسي ميكند. فكر ميكني كه چقدر اين سرمشق آشناست. ياد نفسهايي ميافتي كه در سينه حبس كردهاي.
***
شب در پايان دادن به اين آشفتگيها تعجيل دارد. نميداند هيزم اين هيمه، تاريكي زودرس است. يك نفر صدا ميزند:« اينجا چراغي روشن است» و باز تو ميماني و چراغي كه روشن بودنش را همه ميبينند جز خودت.
***
فرياد ميزني، آنقدر كه حنجرهات به زمين ميافتد و زير پا له ميشود. فريادهايت انگار در سراشيبي قبر، به گوش كسي نميرسد. زير پا له شدهاي و كسي نه شنيدهات نه ديده. ترديد به سراغت ميآيد؛ اصلا فرياد زدهاي؟
***
شب ميرسد. چراغ خاموش است. نيازي به فرياد نيست. تو هستي و نفسي كه بي هراس بيرون ميدهي. حالا كه ميخواهي صبح هرگز ندمد، ساعتها به مسابقه افتادهاند. اشك كجاي اين قصه بود؟
***
شانهها ميلرزند، دستها هم. اركستر اشكها به فاصله 24 ساعت رهبرش را تغيير داده است. مخالفتي نداري. نمي تواني داشته باشي. راوي ديگر تو نيستي، نقش اول هم.
چراغ روشن است، نفس در تبعيد و خالق اين حماسه چه سرنوشتي را برايت رقم زده است، نميداني. شب دوباره ميرسد.
اين روزها آواره خيابانهاي شهري هستم كه روياهايم را به تاراج برده است؛ شهري كه دانسته يا ندانسته در پس ابر سياه بي باران، رخساره خود را نيز فراموش كرده است، و اين انتهاي ماجرايي است كه ما تنها بخش كوچكي از آن هستيم.
اين روزهاي تلخ ميروند و تنها يادشان است كه تا سالها بر پيكره اكنون زخمي و دربند تاريخ ميماند و اي كاش آن روز كه آيندگان صفحات اين روايتگر روزگار را ورق ميزنند، بي تامل از آنچه اين روزها ميگذرد، نگذرند.
قصه، قصه هميشگي سياه و سپيد نيست كه عجبا شباهت آن انكار نشدني است . قصه، قصه دانستن و ندانستنهاست، گفتنها و نگفتنها. حكايت تلخ دانستنها و بغض نگفتنها. حكايت تلخ ندانستهها را گفتن و دانستنها را نگفتن.
سياه نمايي نيست كه اگر هم باشد باكي نيست. او كه در نهايت قضاوت ميكند سياه و سپيد نميشناسد. او تنها حق را ميبيند كه همواره در پس شمشيرهاي ناحق به مسلخ رفته است و هنوز هم ميرود.
روزگار سختي است كه اگر نبود شاعر، «نازنين» را براي كاستن از دردهاي آن به عاريه نميگرفت و در اين روزگار سخت، ماندن كه نه، برصراط مستقيم ماندن دشوارترين آزمون دنيوي است.
دلم گرفته است و از اين دل گرفتگي بيزارم چون ميدانم ابرهاي تيره بي رحم، هيچگاه بدون دليل آسمان اين دل را تسخير نميكنند. كاش اين دل گرفتگي به فردا نرسد.