اینجا چراغی روشن است...
نمی دونم چرا هر بار می خوام چیزی بنویسم اولین جمله ای که به ذهنم میاد اینه. و باز نمی دونم چرا یکبار یکجا این وسوسه رو برای همیشه از بین نبردم. شاید هنوز می ترسم. می ترسم که تجربه این حس کمرنگ برای همیشه اون رو از من بگیره. اما مگه با نوشتن این جمله چی قراره از من جدا شه جز یه وسوسه تاریک؟ چه اتفاقی قراره بیفته جز دل کندن از یه جمله تکراری؟
اصلا این جمله از کجا اومد؟ چرا درست از دو سال پیش افتاد توی ذهنم و دیگه ولم نکرد؟ درست از همون زمانی که فهمیدم آدم توی مسابقه زندگیش فقط یه چراغ روشن داره که اگه خاموش شه دیگه فرصت انتخابی نیست. درست از همون وقتی که سعی کردم این چراغ خاموش رو دوباره روشن کنم و نشد. درست از همون موقع.
حالا این جمله مثل خوره افتاده به جونم، به ذهنم، به قلمم، به زبونم. دروغ گفتم نمی دونم ، نمی تونم یکبار یکجا این وسوسه رو برای همیشه از بین ببرم. حتی همین الان که برای هزارمین بار خودش رو به من تحمیل کرده.