سه شنبه ۴ مهر ۸۵: آخر قصه
تمام. آخر قصه رسید. خیلی زود.
او می رود تا قصه تمام شود. درست بعد از یکسال.
این قصه ای است که خودم نوشتم و از آخرش متنفرم.
فرصتی برای تغییر هست؟
دو سال پیش که آخر قصه رو نوشتم فکر می کردم خیلی راحت میشه همه چیز رو به خاطره ها سپرد. اما حالا بعد از دو سال وقتی هنوز توی نفس تو نفس ترین لحظات زندگیم یاد همون خاطره ها می افتم ، می فهمم آخر قصه رو می شد طور دیگری هم نوشت. هرچند دیگه واقعا فرصتی برای تفییر نیست!