این روزها دستم به قلم نمی رود. هر کاری می کنم تا از این حصار خود ساخته رها شوم نمی شود. انگار در پیرامونم چاه هایی عمیقی قرار دارند که به هر سمتی بروم احتمال افتادن در یکی از آنها برایم بیشتر می شود. در این میان به تنها چیزی که فکر می کنم سقوط است و همین ترس از سقوط دستانم را برای هر کاری بسته است. شوخی نیست گرفتار شدن در جاده یکطرفه ای که در آن نه راه پس داری نه پیش ، و من اکنون مسافر این راهم. مسافر پیاده ای که می داند هر چه بیشتر رود کفش بازگشتش تنگ تر می شود ، بازگشتی که همین حالا هم ناممکن است. تنها یک راه می ماند: ماندن، ماندن در نقطه ای که اکنون در آن ایستاده ام ، محصور در میان چاه های عمیقی که هر یک مرا به سوی خود می خوانند. و این ماندن ، این ایستادن تفاوتی با بازگشت به عقب ندارد. تنها شاید سفری که این روزها در پیش است چاره این مسافر در راه مانده باشد. پس تا بعد از سفر ، بدرود!