كبوتر براي بار چهاردهم به شيشه پنجره مي خورد و قبل از آنکه نقش بر زمین شود پر و بالش را براي آزمون بعدي جمع مي كند. همزمان صداي بابا باباي پريا كه " لاچ " مي خواهد يادم مي اندازد كه وقت تنگ است. باز هم يك انتظار تازه فرصت تنهايي ام را تهديد مي كند. قرار كه ساعت نداشته باشد مي شود همين مصيبتي كه يك هفته است به آن دچارم. آخرين بار سه ساعت سرگرداني و نگاه متعجب اهالي ارمغان اين دلدادگي بعد از موعد بود و حالا بعد از دو روز بي طاقتي روزه خانه نشيني را مي شكنم تا قبل از آنكه كبوتر جنگ پانزدهمش را آغاز كند صحنه كارزار را خالي كنم. قبل از آن اما اول بايد تازه ترين بهانه پريا را خاموش كنم ، حتي اگر به قيمت سردرد هميشگي بعد از استشمام بوي لاك تمام شود. " تمام شد بابا ، وقت تنگ است. "