بغض ها در گلو ، چشم ها خیس ، نفس ها حبس. صدایی اما نیست. سکوت است و سکوت. و هیاهو در شهر پرسه می زند ، تنهای تنها ، بی تفاوت به من و ما.
و کمی آنسوتر: کلاه ها توی هم ، پاها دراز تر از گلیم ، خنجرها در پشت. جنگ است انگار ، خفه شده در غوغای درون. و لحظه ها آوار می شوند روی هم.
صفر نزدیک است ، عید هم. و غروب نگاهی که از پنجره ای رو به میدان ولیعصر می تابد!