راست مي گفت. اگر رفتني بودي چرا 3 سال زودتر نه ، تا اشك هاي امروز كسي حرام فرداي كودكت نشود.
كاش زودتر رفته بودي مادر. زودتر از 30 بهمن 1360.
زودتر از من.
هميشه بهترين اوني نيست كه ما فكر مي كنيم ، بدترين هم. وقت رفتن كه ميشه همه خوبن به شرطي كه برگشتي تو كار نباشه. اگه برگشتي يعني پايان رو خط زدي و اين خلاف قاعده زندگيه. مگه ميشه برگ خسته رو به درخت برگردوند حتي اگه پاييز بهونه باشه؟
حرف اما از برگ نيست ، از پاييزه. پاييزي كه هنوز طعم دلتنگي داره. كاش ديوانه مي فهميد پاييز بودن چقدر سخته. كاش مي فهميد درد پاييز رو ، كه اگه مي فهميد نفرين ابديش رو ارزوني تن خستش نمي كرد. حيف!
اما غصه نخور پاييز. برگ شايد ديگه برنگرده ، ولي ديوانه چرا. اون روز ممكنه فصل تو نباشه اما ديوانه اونقدر ديوونه هست كه فصلها رو يكي يكي بشماره تا به پاييز برسه. زمستون، بهار، تابستون، پاييز ...
-:« سلام پاييز. چقدر دير كردي. خيلي وقته برگها بهونتو مي گيرن.» چشم هاش خيسه. درست مثل همون شبايي كه تا صبح دونه هاي اشكش رو تسبيح مي كرد و تا شب دونه هاي تسبيح رو نفرين. امان از چشم هاي خيس ديوانه!
تو هم غصه نخور ديوانه. زمستون رفتنيه. بهار و تابستون هم كه بياد و بره دوباره وقت پاييز ميشه. وقت اون كه بغلش كني و به كفاره نفرينهاي شبانت تن سردش رو بوسه بارون. فقط اگه تا اون موقع يكي از همون نفرينها دامنش رو نگرفته باشه . كي مي دونه اگه پاييز نباشه برگهاي خسته تا كي درخت رو تحمل مي كنن؟
سه شنبه ها چه زود مي رسن ، و قصه هايي كه آخرشون نزديكه. هميشه همينطوره. هميشه قبل از اينكه تموم كني تموم ميشي ، تمومت مي كنن. « تو رو خدا فراموشم كن.»
كاش امروز از شب شروع مي شد. كاش نفرينت به جاي من دامن امروز رو مي گرفت. كاش هيچ سه شنبه اي توي تقويم نبود تا وعده آخرمون باشه. « بذار زندگي كنم.»
لعنت به اين زندگي ، نفرين به اين عشق. كي گفته حرف آخر رو نبايد زد. اين آخر قصه مرديه كه هيچ وقت نمي شناسيش ، نه با رفتنش نه با مردنش. « ديگه تا آخر دنيام نمي خوام ببينمت.»
تمام!