تبليغاتX
دیوارهای من
دیوارهای من
همه ما دیوارهایی هستیم پیرامون خود

 

نفس به نفس ، چهره به چهره ، چشم در چشم. خيالم اما اينجا نيست ، كمي دورتر ، ايستاده در كنار تخت ، در فكر « تو ». خيالم را مي خواند: « هنوز فكر اوني؟ » هميشه فكر « تو‌ » ام ، حتي اينجا. « او » اين را نمي فهمد ، درست مثل من كه نمي فهمم خودش هم فكر ديگريست. شرم مي كنم وقتي در چشمان « او » نگاه « تو » را مي بينم. گرچه براي هر شرمي دير است. حرف آخرت توي گوشم زنگ مي زند: « من خودم را فداي تو نكردم كه هر روز با يكي باشي! »


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

جاده باریک می شود ، باریکتر. آنقدر که باید تنها بگذری ، تنهای تنها. یکی از پشت صدایت می زند:« اعتراف کن». نمی شنوی انگار. راه تنگ است و باریک. همه حواست به جلوست. صدا باز هم می آید ، این بار از حنجره ای دیگر:« اعتراف کن». نمی فهمی باز. پایت لیز می خورد. جاده که نیست ، دیوار است و تو بالای آن به اندازه یک جای پا جا داری و نه بیشتر. « اعتراف کن... ا ع ت ر ا ف...» حنجره ها صدایت می زنند. به خود می لرزی. یاد گلها می افتی وقتی خورشید می رود. و یاد عشق و هرزگی ، بریدن ها و ماندن ها، گفته ها و نگفته ها:« چیز نگفته ای هم مگر مانده؟» فریاد می زنی. انعکاس صدا بر می گردد و می خورد توی صورتت. داغ می شوی. آینه ای اگر بود خودت را می دیدی که رنگ خون گرفته ای ، رد خونی روی دیوار. نه ، دیوار هم دیگر نیست ، طناب شاید. می رود و می آید. می روی و می آیی ، سرگردان. صداها هم همینطور. و یکی چه آشنا تر می خواندت. آشناتر گوش می کنی. سقوط آرزویت می شود وقتی می شنوی:« چه زود سفید پوشیدی!».

پی نوشت: با احترام به همه آنها که دعوتشان را دیر پاسخ گفتم: میترا ، آزاده ، مسیح ، نیوشا ، رودابه ، نگار و ...


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |