نفس به نفس ، چهره به چهره ، چشم در چشم. خيالم اما اينجا نيست ، كمي دورتر ، ايستاده در كنار تخت ، در فكر « تو ». خيالم را مي خواند: « هنوز فكر اوني؟ » هميشه فكر « تو » ام ، حتي اينجا. « او » اين را نمي فهمد ، درست مثل من كه نمي فهمم خودش هم فكر ديگريست. شرم مي كنم وقتي در چشمان « او » نگاه « تو » را مي بينم. گرچه براي هر شرمي دير است. حرف آخرت توي گوشم زنگ مي زند: « من خودم را فداي تو نكردم كه هر روز با يكي باشي! »
جاده باریک می شود ، باریکتر. آنقدر که باید تنها بگذری ، تنهای تنها. یکی از پشت صدایت می زند:« اعتراف کن». نمی شنوی انگار. راه تنگ است و باریک. همه حواست به جلوست. صدا باز هم می آید ، این بار از حنجره ای دیگر:« اعتراف کن». نمی فهمی باز. پایت لیز می خورد. جاده که نیست ، دیوار است و تو بالای آن به اندازه یک جای پا جا داری و نه بیشتر. « اعتراف کن... ا ع ت ر ا ف...» حنجره ها صدایت می زنند. به خود می لرزی. یاد گلها می افتی وقتی خورشید می رود. و یاد عشق و هرزگی ، بریدن ها و ماندن ها، گفته ها و نگفته ها:« چیز نگفته ای هم مگر مانده؟» فریاد می زنی. انعکاس صدا بر می گردد و می خورد توی صورتت. داغ می شوی. آینه ای اگر بود خودت را می دیدی که رنگ خون گرفته ای ، رد خونی روی دیوار. نه ، دیوار هم دیگر نیست ، طناب شاید. می رود و می آید. می روی و می آیی ، سرگردان. صداها هم همینطور. و یکی چه آشنا تر می خواندت. آشناتر گوش می کنی. سقوط آرزویت می شود وقتی می شنوی:« چه زود سفید پوشیدی!».
پی نوشت: با احترام به همه آنها که دعوتشان را دیر پاسخ گفتم: میترا ، آزاده ، مسیح ، نیوشا ، رودابه ، نگار و ...
صدا آشناست:« تو نباشی من هم نیستم ». چشمان بدون عینکم را ریز می کنم. خودش است. با همان موهای پریشان ، لبهای لرزان و دست های آشفته. « تو » پیدا نیست ، یا من نمی بینم. تصورش اما مشکل نیست ، یکی مثل من. صدا هنوز می آید: « دلم برایت تنگ می شود ».
- تنگ تر از من؟ نمی شنود. می خندد. دست « تو » را می گیرد و نزدیکتر می شود. حرارت لبهایش را روی صورت « تو » حس می کنم... و قبل از آن غروب می شود. خورشید می رود. آفتابگردان به دنبال خورشید می گردد. ناگهان ستاره ای چشمک می زند. آفتابگردان سرش را پایین می اندازد. گلها هرگز خیانت نمی کنند.