تبليغاتX
دیوارهای من
دیوارهای من
همه ما دیوارهایی هستیم پیرامون خود

 

سفید مي پوشیدم با موی سیاه

امروز سياه جامه‌ام با موي سفيد

 

هيچوقت فكر نمي كردم روزي با اين ترانه فرهاد روزگارم را تصوير كنم. اما انگار اين سرنوشت خيلي زودتر از اينها برايم رقم خورده بود، همان زمان كه دوستی عزيز كاست وحدت را بدون مقدمه به من هديه كرد تا سالها پس از آخرين باري كه از صدای سکه‌های او عیدی گرفته بودم، بار ديگر با گنجشك‌هايش پر بگيرم. 

 

يكسال پيش حكمت اين هديه غير منتظره را نمي‌دانستم اما امروز كه پس از جدالي يك هفته‌اي دست به قلم برده‌ام،‌ مي دانم چرا اين بيت يكسال تمام آنقدر روي ذهنم رژه ‌رفت تا رنگ من شد.

 

سیاه مي نوشتم با روي سفيد

امروز سفيد مي‌نويسم با روي سياه


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

سکوت بود و سکوت. صدایی هم اگر می آمد قبل از آنکه به گوش برسد بخار می شد و می چسبید به شیشه خاک گرفته ماشین. انگار سفره افطار این روزه تلخ میهمانی نداشت جز من:« چیزی بگو ».

« چیز نگفته ای هم مگر مانده. » راست می گفت ، حرف هایمان دیگر نخ نما شده بود. تنها یک حرف دیگر مانده بود ، مثل پارکینگی که فقط برای یک ماشین دیگر جا دارد ، نه بیشتر.

« عشق در غربت پا نمی گیرد.» خندید ، تلخ تلخ. شاید می خواست بگوید گناه خودت را گردن غربت نینداز. شاید هم به تقدیر نامرد خود می خندید که اینطور به بازی اش گرفته بود:« می دانستم حرف تازه ای نداری.» در را باز کرد. « صبر کن. »

« صبر کنم که چی؟ که باز هم خودت را توجیه کنی؟ بس کن. » آمده بودم که بس کنم ، گرچه جسارتش را کم داشتم:« لااقل ... » حرفم را خوردم. فایده ای نداشت. او فقط برای شنیدن یک حرف دیگر زنده بود ، یک کلام: « خداحافظ ».

چشمانش خیس بود و قرمز. تنها یک بغض مانده بود که آنهم با این حرف آخر ترکید. جوابش در صدای کوبیده شدن در ماشین گم شد ، محکم تر از همیشه. حالا دیگر پارکینگ پر شده بود.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |