سفید مي پوشیدم با موی سیاه
امروز سياه جامهام با موي سفيد
هيچوقت فكر نمي كردم روزي با اين ترانه فرهاد روزگارم را تصوير كنم. اما انگار اين سرنوشت خيلي زودتر از اينها برايم رقم خورده بود، همان زمان كه دوستی عزيز كاست وحدت را بدون مقدمه به من هديه كرد تا سالها پس از آخرين باري كه از صدای سکههای او عیدی گرفته بودم، بار ديگر با گنجشكهايش پر بگيرم.
يكسال پيش حكمت اين هديه غير منتظره را نميدانستم اما امروز كه پس از جدالي يك هفتهاي دست به قلم بردهام، مي دانم چرا اين بيت يكسال تمام آنقدر روي ذهنم رژه رفت تا رنگ من شد.
سیاه مي نوشتم با روي سفيد
امروز سفيد مينويسم با روي سياه
تو اسمش رو بذار تقدیر اما من به خودم قول دادم دیگه سیاه ننویسم. اینه که دیگه نمی نویسم!
لعنت به عشق اگه آخرش با هرزگی تموم شه.
دیشب بریدم ، گور پدر تعهد ، مرده شور عشق. لعنت به زندگی اگه سر و ته اش به یک فریب بنده. فریب خوردم که فکر کردم عشق نافرجام یعنی مرگ ، یعنی هم آغوشی با خاک. مرگ چرا بدنام حماقت ما بشه؟ خاك چه گناهي كرده اگه ما اختيار خودمون رو نداريم؟
دیشب خالي شدم ، گور پدر عشق ، مرده شور تعهد. خسته شدم از بس نقاب مهربونی کشیدم رو صورت زخمیم. خسته شدم بس که جورکش بچه بازی های لجوجانه شدم. چقدر خودم رو فراموش کنم؟ چقدر کوچک؟
بریدم. می فهمید ، بریدم. کی گفته وقتی نمی شه همه یک چیزی رو بدست آورد نباید به کلی اون رو رها کرد؟ کی گفته؟ من رها می کنم. گوشهاتون رو باز کنید ؛ من مال هیچکس نیستم ، هيچكس! شنیدید ؛ من مال خودمم ، خودم!
سکوت بود و سکوت. صدایی هم اگر می آمد قبل از آنکه به گوش برسد بخار می شد و می چسبید به شیشه خاک گرفته ماشین. انگار سفره افطار این روزه تلخ میهمانی نداشت جز من:« چیزی بگو ».
« چیز نگفته ای هم مگر مانده. » راست می گفت ، حرف هایمان دیگر نخ نما شده بود. تنها یک حرف دیگر مانده بود ، مثل پارکینگی که فقط برای یک ماشین دیگر جا دارد ، نه بیشتر.
« عشق در غربت پا نمی گیرد.» خندید ، تلخ تلخ. شاید می خواست بگوید گناه خودت را گردن غربت نینداز. شاید هم به تقدیر نامرد خود می خندید که اینطور به بازی اش گرفته بود:« می دانستم حرف تازه ای نداری.» در را باز کرد. « صبر کن. »
« صبر کنم که چی؟ که باز هم خودت را توجیه کنی؟ بس کن. » آمده بودم که بس کنم ، گرچه جسارتش را کم داشتم:« لااقل ... » حرفم را خوردم. فایده ای نداشت. او فقط برای شنیدن یک حرف دیگر زنده بود ، یک کلام: « خداحافظ ».
چشمانش خیس بود و قرمز. تنها یک بغض مانده بود که آنهم با این حرف آخر ترکید. جوابش در صدای کوبیده شدن در ماشین گم شد ، محکم تر از همیشه. حالا دیگر پارکینگ پر شده بود.