تبليغاتX
دیوارهای من
دیوارهای من
همه ما دیوارهایی هستیم پیرامون خود

 

تنهايم ، تنهاي تنها. سكوت حرف هايم را ميزباني مي كند و آشوب خاطراتم را ميهماني. مرگ تا پشت در آمده و منتظر يك تعارف است: « در باز است ، بيا تو»

مي آيد ، كنارم مي نشيند و دستان نوازشگرش از روي موهايم سُر مي خورد و سُر مي خورد. « پير شدي مهربونم ، پير.» پير شده بود. شاید هم صورت كوچكش ميراث خوار پاييز بی رحم.

مي گفت هيچوقت مرا نمي بخشد ، هيچوقت . اما دوست داشتني تر از آن بود كه حرف هايش را به دل بگيرم. حق داشت. من كجا و او كجا؟ ولي مگر نمي دانست من در بندم؟ می دانست. اشك هايش گواه همین بود و دلتنگی هایش.

مي گفت كجا رفت آن حرف هاي قشنگت؟ آن وعده هاي شيرينت؟ كجا رفت؟  و راست مي گفت ، كجا رفت؟ چرا همه چيز يكباره تمام شد؟ مگر نمي شد با همان وعده ها ادامه داد؟ مي شد ولي تا كي؟ كاش مي دانستم ، كاش. آن وقت اين همه نفرين ، اين همه آرزوی سیاه از دعای او سزاوارم نمي شد. از ديگري ، شايد.

مي گفت بمير. باشد ، می میرم. باز هم هرچه تو بگویی ، می میرم. مرگ تا پشت در آمده و منتظر یک تعارف است: « در باز است ، بيا تو.»


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |