تنهايم ، تنهاي تنها. سكوت حرف هايم را ميزباني مي كند و آشوب خاطراتم را ميهماني. مرگ تا پشت در آمده و منتظر يك تعارف است: « در باز است ، بيا تو»
مي آيد ، كنارم مي نشيند و دستان نوازشگرش از روي موهايم سُر مي خورد و سُر مي خورد. « پير شدي مهربونم ، پير.» پير شده بود. شاید هم صورت كوچكش ميراث خوار پاييز بی رحم.
مي گفت هيچوقت مرا نمي بخشد ، هيچوقت . اما دوست داشتني تر از آن بود كه حرف هايش را به دل بگيرم. حق داشت. من كجا و او كجا؟ ولي مگر نمي دانست من در بندم؟ می دانست. اشك هايش گواه همین بود و دلتنگی هایش.
مي گفت كجا رفت آن حرف هاي قشنگت؟ آن وعده هاي شيرينت؟ كجا رفت؟ و راست مي گفت ، كجا رفت؟ چرا همه چيز يكباره تمام شد؟ مگر نمي شد با همان وعده ها ادامه داد؟ مي شد ولي تا كي؟ كاش مي دانستم ، كاش. آن وقت اين همه نفرين ، اين همه آرزوی سیاه از دعای او سزاوارم نمي شد. از ديگري ، شايد.
مي گفت بمير. باشد ، می میرم. باز هم هرچه تو بگویی ، می میرم. مرگ تا پشت در آمده و منتظر یک تعارف است: « در باز است ، بيا تو.»
صدای سکته میاد ، صدای خون. قرمزی فرش سر خورده روی دستمال رنگی کنار تشک. تمام. نگاهم می کنه:« سر تو بالا بگیر پسر. من مال تو ام. مگه نه؟» کاش دروغ گفته بودم. اون وقت مجبور نبودم یه عمر عذاب بکشم: « آره ، مگه شک داری؟» داشت اما نگفت. گذاشت تا خودم بگم:« اگه نشه چی؟» پوزخندش منو یاد روزی انداخت که بهش گفتم:« اصلا هر چی تو بگی. هر موقع تو بخوای.» اون روز هم انگار می دونست من مال این حرفا نیستم:« هرچی من بگم؟ پس تمومش کن. یا من یا اون.» موندم. صدام لرزید:« تو ». صداش نلرزید: « کِی؟» روزها شد ماه ها و بعد سال:« کِی؟» هیچ وقت جوابی نداشتم: « یک ماه دیگه ، آخر همین ماه ، سالگرد. » سرگیجه ، عشق ، نفرت و تمام. رفت. نه ، من رفتم. چه فرقی می کنه. یاد حرف همیشگیش افتادم: « آخر این قصه رو من می دونم.» و یاد حرف همیشگی خودم: « تو نباشی منم نیستم.» یه دروغ دیگه. امروز هم او نیست ، هم من هستم.
خوابی دیده ام که هر روز آشفته ترم می کند. جنازه ای بدون پوست، تنها با گوشت و استخوان بعد از ۲۳ سال از دل خاک بیرون می آید ، زنده و سرحال. آنسو تر گوری دیگر را می گشایند و جسد دیگری با همان مشخصات اما جوان تر به سوی گمشده اش می رود. همدیگر را در آغوش می گیرند و زار می زنند ، مثل همه آنهایی که دور تا دورشان حلقه زده اند. وصال بعد از ۲۳ سال!
پیامش را نمی دانم. شاید تلنگری است بر عشق محالم و اینکه هیچ چیز محال نیست. شاید وعده ای است ماورایی با آنکه ۲۳ سال پیش تنهایم گذاشت. شاید تاکیدی است بر ایمان لرزان این روزهایم. نمی دانم ، اما هر چه هست دور نیست. منتظر می مانم.