یک روز ، یک غروب
در کوچه ای که پشت حصار غبار بود
گفتی که می روی
اشکی نثار راه تو کردم ولی کنون
از خاطر شکسته قلبم نمی روی
من کوچکم یا تو بزرگ؟ تو که کوچکی من را به بزرگی خود نمی بخشی. تو که هزار راه رفته من را به یک راه نرفته ام نمی دانی. تو که هق هق هر روزه ام را به خنده یک لحظه ام نمی بینی.
می روی، می دانم. به همین جرم می روی. بدون لحظه ای درنگ بر خاطرات گذشته. بدون آنکه شب گرفته ام را سحر کنی. بدون ذره ای ترحم.
کاش می ماندی.
روزهای سختی ست با تو بودن و بی تو بودن. آنقدر سخت که نگاهم را از تو می دزدد. و تو هنوز چشم انتظاری.
یکسالگی مان نزدیک است. همین روزهاست که به رویم بیاوری. و من چه دارم برای گفتن جز سکوت، جز شرم.
روزهای اول یادت هست؟ چیزی گلویم را می فشرد و تو اجازه گفتنش را نمی دادی. حق داشتی. امروز تویی که باید بگویی و منم که نمی گذارم.
بیچاره من!