از عید دل خوشی ندارم. همیشه وقتی می رسه که تو برای ادامه ماجرا بی تابی می کنی، درست مثل آگهی های بازرگانی که هیچوقت تکلیف خودت رو باهاشون نمی دونی. نه اونقدر کوتاهند که چشم تو چشمشون بدوزی و روشون رو کم کنی و نه اونقدر بلند که بذارن با خیال راحت سری به اتاق فکرت بزنی. اینه که به هرحال باید تحملشون کنی. اما کی گفته راه سومی وجود نداره؟ من پیداش می کنم، قبل از اینکه گذشت زمان این بهونه رو از من بگیره.
من پیدات می کنم...
اینجا چراغی روشن است...
نمی دونم چرا هر بار می خوام چیزی بنویسم اولین جمله ای که به ذهنم میاد اینه. و باز نمی دونم چرا یکبار یکجا این وسوسه رو برای همیشه از بین نبردم. شاید هنوز می ترسم. می ترسم که تجربه این حس کمرنگ برای همیشه اون رو از من بگیره. اما مگه با نوشتن این جمله چی قراره از من جدا شه جز یه وسوسه تاریک؟ چه اتفاقی قراره بیفته جز دل کندن از یه جمله تکراری؟
اصلا این جمله از کجا اومد؟ چرا درست از دو سال پیش افتاد توی ذهنم و دیگه ولم نکرد؟ درست از همون زمانی که فهمیدم آدم توی مسابقه زندگیش فقط یه چراغ روشن داره که اگه خاموش شه دیگه فرصت انتخابی نیست. درست از همون وقتی که سعی کردم این چراغ خاموش رو دوباره روشن کنم و نشد. درست از همون موقع.
حالا این جمله مثل خوره افتاده به جونم، به ذهنم، به قلمم، به زبونم. دروغ گفتم نمی دونم ، نمی تونم یکبار یکجا این وسوسه رو برای همیشه از بین ببرم. حتی همین الان که برای هزارمین بار خودش رو به من تحمیل کرده.
سه شنبه ۴ مهر ۸۵: آخر قصه
تمام. آخر قصه رسید. خیلی زود.
او می رود تا قصه تمام شود. درست بعد از یکسال.
این قصه ای است که خودم نوشتم و از آخرش متنفرم.
فرصتی برای تغییر هست؟
دو سال پیش که آخر قصه رو نوشتم فکر می کردم خیلی راحت میشه همه چیز رو به خاطره ها سپرد. اما حالا بعد از دو سال وقتی هنوز توی نفس تو نفس ترین لحظات زندگیم یاد همون خاطره ها می افتم ، می فهمم آخر قصه رو می شد طور دیگری هم نوشت. هرچند دیگه واقعا فرصتی برای تفییر نیست!
این روزها دستم به قلم نمی رود. هر کاری می کنم تا از این حصار خود ساخته رها شوم نمی شود. انگار در پیرامونم چاه هایی عمیقی قرار دارند که به هر سمتی بروم احتمال افتادن در یکی از آنها برایم بیشتر می شود. در این میان به تنها چیزی که فکر می کنم سقوط است و همین ترس از سقوط دستانم را برای هر کاری بسته است. شوخی نیست گرفتار شدن در جاده یکطرفه ای که در آن نه راه پس داری نه پیش ، و من اکنون مسافر این راهم. مسافر پیاده ای که می داند هر چه بیشتر رود کفش بازگشتش تنگ تر می شود ، بازگشتی که همین حالا هم ناممکن است. تنها یک راه می ماند: ماندن، ماندن در نقطه ای که اکنون در آن ایستاده ام ، محصور در میان چاه های عمیقی که هر یک مرا به سوی خود می خوانند. و این ماندن ، این ایستادن تفاوتی با بازگشت به عقب ندارد. تنها شاید سفری که این روزها در پیش است چاره این مسافر در راه مانده باشد. پس تا بعد از سفر ، بدرود!
این روزها دلم بدجوری هوای سفر کرده. سفری فارغ از همه دلبستگی های زمینی. سفری به خودم، به سرشتم، به اینکه چرا بعد از این همه سال هنوز در کشاکش خواستن و نخواستن مانده ام. و چرا در عین ازدحام پیرامونم تنهای تنهایم.
سخت نیست البته جواب دادن به پرسش هایی که طراحش خود انسان است. این را می دانم اما نمی توانم بپذیرم که همه چیز را می توان از نو ساخت. شاید هم برای از نو بناکردن این چارچوب فکری کمی پیرم.
روزها می آیند و می روند و من ، تنیده تر از گذشته در حصار تنهایی ام به سفر می اندیشم. سفری که در راه است و هر روز نزدیک تر می شود. کاش قبل از آن این اتفاق زمینی را فراموش کنم.
این روزها دلم بدجوری هوای سفر کرده ...
غم غریبی ست، آنقدر که هنوز هم در باورت نمی گنجد. همانطور که بیماری سرزده اش را نپذیرفتی و روزهای آخر بودنش را. و حالا چهل روز بعد چیز مشترکی تو را پیوند می دهد به همه خاطرات گذشته، به روزهای «جنگ کور»* ، به شب های « عود بر آتش»*، به سال های «بانوی بی نشان» * و تازه می فهمی بی نشان تر از همه تویی که یادت رفته بود همه نشانی های گذشته را.
به عقب برمی گردی ، به روزهای مشترکی در خیابانی سبز، به جایی که حالا نه نشانی از او دارد نه تو ، اما برای تو که همه خاطراتت از او در همین یک مشت خاک خلاصه می شود ، آنقدر بهانه دارد که فراموش نکنی سالهای بی او بودن را.
و بعد دور می شوی از آن خاک و نزدیک می شوی به آخرین دیدارت در زمین سرد تئاتری که نام شهر بر آن نهاده اند و تو در تاریکی بی نهایت یک اجرا او را می بینی که این بار نه روی صحنه که در کنار تو و همه آنها که روزی به تماشایش می رفتند راهی نشانت می دهد برای نشستن و تو تا آخر آن شب فکر می کنی که چرا؟
و باز سالهایند که می آیند و می روند و تو در گوشه و کنار آنها گاهی می شنوی که او هنوز هست و به همین دلخوشی که شاید روزی دیگر خاک صحنه او را به خود بخواند غافل از اینکه خاک گور زودتر از تو به این آرزو نشسته است.
و باز تو می مانی و حسرت روزهای رفته و غفلت روزهای نیامده. و صدایی که هشدار می دهد همه رفتنی ایم.
حالا او رفته و روزهای رفتنش به چهل رسیده، و تو مانده ای و روزهای ماندنت به سرعت به سوی صفر در حرکت است. و صدا هر لحظه نزدیک تر می شود که همه رفتنی ایم و تنها خداست که می ماند.
* نام سه نمایش از مجموع کارهای دوست رفته ام هادی سعیدی
لعنت به این ماههای اول بارداری که همه چیز از اون موقع شروع میشه. حالا بیست روز دیگه پریا دو ساله میشه و این رابطه احمقانه دو سال و هفت هشت ماه. کی می دونه ، شاید اگه این تلاقی زمانی نبود حسابش مدتها پیش از دستم دررفته بود.
برای پایانش اما هیچ تقویمی ندارم ، بس که هر بار تموم شد باز از یک نقطه دیگه پیوند خوردیم. تا دفعه آخر که نمی دونم کی بود و چه اتفاقی افتاد. فقط همین قدر یادمه که یکی از ما رفت. کدوم؟ چه فرقی می کنه؟ مهم اینه که این رفتن اینقدر تکرار شد که رنگ بی خیالی گرفت.
و چه خوش خیال بودم من که فکر می کردم یک تبریک خشک و خالی برای سالگرد تولدش، اون رو توی گرداب گذشته غرق نمی کنه. غافل از اینکه توی این روزگار کثیف « خفه شو عزیزم» هم می تونه جواب تبریک باشه.
از خودم نمی گویم ، که سالهاست در پس این روزهای نه آغاز و نه پایان ، گرفتار سکوت بی نهایت لحظه های فروردینی هستم. از تو هم نه، که هنوز تا وعده میلاد به اندازه یک دست ، فرصت هست. از او می گویم که در این بودن ها و نبودن ها ، جای خالی هیچکس را پر نمی کند ، تنگ هم.
نه ، از او هم نمی گویم تا یادم نرود دو سال است شمع ها خاموشند و کاغذها پاره.
پس تولدت مبارک ، همین.
سال ۷۶ هزار کیلومتر خیلی راه بود. برای همین وقتی قرار شد دوباره آدم بشم از خدا خواستم این دفعه اگه دلم گم شد لااقل جایی بین دروازه های همین شهر پیدا شه تا جزیره ای میون خروارها آب. غافل از اینکه توی این شهر ۱۰ سال بعد یک متر هم خیلی راهه ، وقتی چشمات روی هیچ آشنایی بیقرار نمی مونه.
كبوتر براي بار چهاردهم به شيشه پنجره مي خورد و قبل از آنکه نقش بر زمین شود پر و بالش را براي آزمون بعدي جمع مي كند. همزمان صداي بابا باباي پريا كه " لاچ " مي خواهد يادم مي اندازد كه وقت تنگ است. باز هم يك انتظار تازه فرصت تنهايي ام را تهديد مي كند. قرار كه ساعت نداشته باشد مي شود همين مصيبتي كه يك هفته است به آن دچارم. آخرين بار سه ساعت سرگرداني و نگاه متعجب اهالي ارمغان اين دلدادگي بعد از موعد بود و حالا بعد از دو روز بي طاقتي روزه خانه نشيني را مي شكنم تا قبل از آنكه كبوتر جنگ پانزدهمش را آغاز كند صحنه كارزار را خالي كنم. قبل از آن اما اول بايد تازه ترين بهانه پريا را خاموش كنم ، حتي اگر به قيمت سردرد هميشگي بعد از استشمام بوي لاك تمام شود. " تمام شد بابا ، وقت تنگ است. "