به یاد بازیگر سفرکرده تئاتر، زنده یاد هادی سعیدی
غم غریبی ست، آنقدر که هنوز هم در باورت نمی گنجد. همانطور که بیماری سرزده اش را نپذیرفتی و روزهای آخر بودنش را. و حالا چهل روز بعد چیز مشترکی تو را پیوند می دهد به همه خاطرات گذشته، به روزهای «جنگ کور»* ، به شب های « عود بر آتش»*، به سال های «بانوی بی نشان» * و تازه می فهمی بی نشان تر از همه تویی که یادت رفته بود همه نشانی های گذشته را.
به عقب برمی گردی ، به روزهای مشترکی در خیابانی سبز، به جایی که حالا نه نشانی از او دارد نه تو ، اما برای تو که همه خاطراتت از او در همین یک مشت خاک خلاصه می شود ، آنقدر بهانه دارد که فراموش نکنی سالهای بی او بودن را.
و بعد دور می شوی از آن خاک و نزدیک می شوی به آخرین دیدارت در زمین سرد تئاتری که نام شهر بر آن نهاده اند و تو در تاریکی بی نهایت یک اجرا او را می بینی که این بار نه روی صحنه که در کنار تو و همه آنها که روزی به تماشایش می رفتند راهی نشانت می دهد برای نشستن و تو تا آخر آن شب فکر می کنی که چرا؟
و باز سالهایند که می آیند و می روند و تو در گوشه و کنار آنها گاهی می شنوی که او هنوز هست و به همین دلخوشی که شاید روزی دیگر خاک صحنه او را به خود بخواند غافل از اینکه خاک گور زودتر از تو به این آرزو نشسته است.
و باز تو می مانی و حسرت روزهای رفته و غفلت روزهای نیامده. و صدایی که هشدار می دهد همه رفتنی ایم.
حالا او رفته و روزهای رفتنش به چهل رسیده، و تو مانده ای و روزهای ماندنت به سرعت به سوی صفر در حرکت است. و صدا هر لحظه نزدیک تر می شود که همه رفتنی ایم و تنها خداست که می ماند.
* نام سه نمایش از مجموع کارهای زنده یاد هادی سعیدی
لعنت به این ماههای اول بارداری که همه چیز از اون موقع شروع میشه. حالا بیست روز دیگه پریا دو ساله میشه و این رابطه احمقانه دو سال و هفت هشت ماه. کی می دونه ، شاید اگه این تلاقی زمانی نبود حسابش مدتها پیش از دستم دررفته بود.
برای پایانش اما هیچ تقویمی ندارم ، بس که هر بار تموم شد باز از یک نقطه دیگه پیوند خوردیم. تا دفعه آخر که نمی دونم کی بود و چه اتفاقی افتاد. فقط همین قدر یادمه که یکی از ما رفت. کدوم؟ چه فرقی می کنه؟ مهم اینه که این رفتن اینقدر تکرار شد که رنگ بی خیالی گرفت.
و چه خوش خیال بودم من که فکر می کردم یک تبریک خشک و خالی برای سالگرد تولدش، اون رو توی گرداب گذشته غرق نمی کنه. غافل از اینکه توی این روزگار کثیف « خفه شو عزیزم» هم می تونه جواب تبریک باشه.
از خودم نمی گویم ، که سالهاست در پس این روزهای نه آغاز و نه پایان ، گرفتار سکوت بی نهایت لحظه های فروردینی هستم. از تو هم نه، که هنوز تا وعده میلاد به اندازه یک دست ، فرصت هست. از او می گویم که در این بودن ها و نبودن ها ، جای خالی هیچکس را پر نمی کند ، تنگ هم.
نه ، از او هم نمی گویم تا یادم نرود دو سال است شمع ها خاموشند و کاغذها پاره.
پس تولدت مبارک ، همین.
سال ۷۶ هزار کیلومتر خیلی راه بود. برای همین وقتی قرار شد دوباره آدم بشم از خدا خواستم این دفعه اگه دلم گم شد لااقل جایی بین دروازه های همین شهر پیدا شه تا جزیره ای میون خروارها آب. غافل از اینکه توی این شهر ۱۰ سال بعد یک متر هم خیلی راهه ، وقتی چشمات روی هیچ آشنایی بیقرار نمی مونه.
كبوتر براي بار چهاردهم به شيشه پنجره مي خورد و قبل از آنکه نقش بر زمین شود پر و بالش را براي آزمون بعدي جمع مي كند. همزمان صداي بابا باباي پريا كه " لاچ " مي خواهد يادم مي اندازد كه وقت تنگ است. باز هم يك انتظار تازه فرصت تنهايي ام را تهديد مي كند. قرار كه ساعت نداشته باشد مي شود همين مصيبتي كه يك هفته است به آن دچارم. آخرين بار سه ساعت سرگرداني و نگاه متعجب اهالي ارمغان اين دلدادگي بعد از موعد بود و حالا بعد از دو روز بي طاقتي روزه خانه نشيني را مي شكنم تا قبل از آنكه كبوتر جنگ پانزدهمش را آغاز كند صحنه كارزار را خالي كنم. قبل از آن اما اول بايد تازه ترين بهانه پريا را خاموش كنم ، حتي اگر به قيمت سردرد هميشگي بعد از استشمام بوي لاك تمام شود. " تمام شد بابا ، وقت تنگ است. "
عمر اونی نیست که روی تقویم می گذره ، که اگه بود این تارهای سپید حالا حالاها نباید لای این موهای سیاه پیدا می شد. دو سال هم یه عمر نیست ، که اگه بود این درد وامونده رو با خودش می برد و لای همون تقویم بایگانی می کرد، مثل همه دردای قبلی. ولی نه، این یکی با همه اون دردا فرق داره ، که اگه نداشت این زخم لعنتی هر روز نبودنش رو تازه نمی کرد. آره ، درد من درد امروز و دیروز نیست، درد یه عمره که نمی دونم با چی حسابش می کنن.
گرسنه ام. گرسنگی از من چاقویی ساخته دولبه ، و اول از همه خودم را دریده. تیزی اش را هنوز حس می کنم زیر پوستم. و خون تازه را زیر زبانم. چهره ام درهم می رود. تو این را نگفتی. خودم دیدم. نه ، در آن آینه نه. آن را مدتهاست ندیده ام. از کی؟ نمی دانم. شاید از آخرین باری که گرسنه نبودم. آخ. این گرسنگی هنوز هست ، بر خلاف تو. درست مثل روزهایی که نبود ، بر خلاف تو. چه رابطه قشنگی. نه ، زشتی. اصلا مرده شور هر چی رابطه است. مخصوصا از نوع آخرش. تنها گرسنگی را زیاد می کند. و من اکنون گرسنه ام ، بیشتر از همیشه.
این قصه رو از هر جا شروع کنم تلخه. حالا تو بگو از اول تا بیفتم وسط یک مشت خاطره که نمی دونم اولش کدومه آخرش کدوم. اصلا خوبی این قصه اینه که خودم هم نمی دونم از کجا شروع شد. چه فرقی میکنه ، آخر اون سال ، آول اون ماه ، وسط اون روز ، یا هر موقع دیگه ای که فکرش رو بکنی. مگه شروع کردن سال و ماه سرش میشه؟ نمیشه ، نه سال و ماه ، نه اینجا و اونجا. چه اهمیتی داره؟ مهم اینه که شروع شد ، بدون اجازه از زمان و مکان ، خارج از اختیار من و تو. آره ، مهم اینه که شروع شد ، هر چند دیر ، خیلی دیر!
اوضاع بد است. همین. هیچ چیز دیگری نمی توان گفت. بهار هنوز غبار آلود همان آوار است. نگو کدام آوار که روزهایم همه مدفون شده همان اند. شما بهارم را ندیدید؟
نگاهش به جاده است. گهگاهی سر بر میگرداند تا اشک تنها جورکش حرفهای ناگفته اش نباشد ، اما باز سکوت است و سکوت. پیچ و خم جاده مهلت نمی دهد چشمهایش را بخوانم ، گرچه می دانم در دل این واژه های خیس چه می گذرد:
شمع ها خیال روشن شدن ندارند. انگار نمی خواهند شریک جرم این معصیت شیرین باشند. شاید هم باد سهم خود را از این تاراج خونین زودتر می خواهد ، زودتر از من.
دستش را تکیه گاه سر کرده و در آیینه کنار ، گذشته را حسرت می خورد. هدیه تولد روی دستش خودنمایی می کند ، اما او به هدیه بزرگتری می اندیشد که داده است:
شمع ها خاموشند. کاغذ کادو پاره است و جای برش های روی کیک به قرمزی می زند. همین تصویر اندکی آنطرف تر در ابعاد انسانی جان می گیرد. جایی که پرده آخر جشن تولد دو نفره بازی می شود ، بدون کات.
تابلوی پیچ خطرناک از کنار جاده کنده می شود و وسط افکارم زمین می خورد. راه رو به پایان است ، روز هم. سمفونی اشک ها اما هنوز ادامه دارد. هنوزی به بلندای یک سال. تولدت مبارک.