تبليغاتX
دیوارهای من
دیوارهای من
همه ما دیوارهایی هستیم پیرامون خود
 

از عید دل خوشی ندارم. همیشه وقتی می رسه که تو برای ادامه ماجرا بی تابی می کنی، درست مثل آگهی های بازرگانی که هیچوقت تکلیف خودت رو باهاشون نمی دونی. نه اونقدر کوتاهند که چشم تو چشمشون بدوزی و روشون رو کم کنی و نه اونقدر بلند که بذارن با خیال راحت سری به اتاق فکرت بزنی. اینه که به هرحال باید تحملشون کنی. اما کی گفته راه سومی وجود نداره؟ من پیداش می کنم، قبل از اینکه گذشت زمان این بهونه رو از من بگیره.

من پیدات می کنم...


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

اینجا چراغی روشن است...

نمی دونم چرا هر بار می خوام چیزی بنویسم اولین جمله ای که به ذهنم میاد اینه. و باز نمی دونم چرا یکبار یکجا این وسوسه رو برای همیشه از بین نبردم. شاید هنوز می ترسم. می ترسم که تجربه این حس کمرنگ برای همیشه اون رو از من بگیره. اما مگه با نوشتن این جمله چی قراره از من جدا شه جز یه وسوسه تاریک؟ چه اتفاقی قراره بیفته جز دل کندن از یه جمله تکراری؟

اصلا این جمله از کجا اومد؟ چرا درست از دو سال پیش افتاد توی ذهنم و دیگه ولم نکرد؟ درست از همون زمانی که فهمیدم آدم توی مسابقه زندگیش فقط یه چراغ روشن داره که اگه خاموش شه دیگه فرصت انتخابی نیست. درست از همون وقتی که سعی کردم این چراغ خاموش رو دوباره روشن کنم و نشد. درست از همون موقع.

حالا این جمله مثل خوره افتاده به جونم، به ذهنم، به قلمم، به زبونم. دروغ گفتم نمی دونم ، نمی تونم یکبار یکجا این وسوسه رو برای همیشه از بین ببرم. حتی همین الان که برای هزارمین بار خودش رو به من تحمیل کرده.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

غم غریبی ست، آنقدر که هنوز هم در باورت نمی گنجد. همانطور که بیماری سرزده اش را نپذیرفتی و روزهای آخر بودنش را. و حالا چهل روز بعد چیز مشترکی تو را پیوند می دهد به همه خاطرات گذشته، به روزهای «جنگ کور»* ، به شب های « عود بر آتش»*، به سال های «بانوی بی نشان» * و تازه می فهمی بی نشان تر از همه تویی که یادت رفته بود همه نشانی های گذشته را.

به عقب برمی گردی ، به روزهای مشترکی در خیابانی سبز، به جایی که حالا نه نشانی از او دارد نه تو ، اما برای تو که همه خاطراتت از او در همین یک مشت خاک خلاصه می شود ، آنقدر بهانه دارد که فراموش نکنی سالهای بی او بودن را.

و بعد دور می شوی از آن خاک و نزدیک می شوی به آخرین دیدارت در زمین سرد تئاتری که نام شهر بر آن نهاده اند و تو در تاریکی بی نهایت یک اجرا او را می بینی که این بار نه روی صحنه که در کنار تو و همه آنها که روزی به تماشایش می رفتند راهی نشانت می دهد برای نشستن و تو تا آخر آن شب فکر می کنی که چرا؟

و باز سالهایند که می آیند و می روند و تو در گوشه و کنار آنها گاهی می شنوی که او هنوز هست و به همین دلخوشی که شاید روزی دیگر خاک صحنه او را به خود بخواند غافل از اینکه خاک گور زودتر از تو به این آرزو نشسته است.

و باز تو می مانی و حسرت روزهای رفته و غفلت روزهای نیامده. و صدایی که هشدار می دهد همه رفتنی ایم.

حالا او رفته و روزهای رفتنش به چهل رسیده، و تو مانده ای و روزهای ماندنت به سرعت به سوی صفر در حرکت است. و صدا هر لحظه نزدیک تر می شود که همه رفتنی ایم و تنها خداست که می ماند.

 

* نام سه نمایش از مجموع کارهای دوست رفته ام هادی سعیدی

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |